هودا
ما را از همان جنسی ساخته‌اند که رؤیاها را، و حضور کوچک ما را هاله‌ای از خواب فراگرفته‌است
صفحات وبلاگ
کلمات کلیدی مطالب
نویسنده: سحر - پنجشنبه ٥ اسفند ۱۳٩٥

دلم می خواهد کسی برای دل من سه تار بزند

و دلم سه تار بزند

و چقدر دلم می خواهد

که دلم بزند...

 

"بیژن نجدی"

 

پ.ن:

تو را به خدا بگذارید

هر کسی هر چه دلش خواست

لااقل به خواب ببیند...

 

"علی صالحی"

نویسنده: سحر - جمعه ٢ اسفند ۱۳٩٢

شما که سواد داری ، لیسانس داری ، روزنامه خونی...
با بزرگون می شینی...حرف میزنی ...

 همه چی می دونی
شما که کله ت پره ، معلّم مردم گنگی ...
واسه هر چی که می گن جواب داری ، در نمی مونی...

 
بگو از چیه که من ، دلم گرفته؟

راه میرم دلم گرفته ...می شینم دلم گرفته...
گریه می کنم ، می خندم ...پا میشم، دلم گرفته...


من خودم آدم بودم ، باد زد و حوای منو برد...

سوار اسبی بودم که روز بارونی زمین خورد...

عمر من کوه عسل بود ولی افسوس

روزای بد انگشت انگشت اونو لیسید...

بعد نشست تا تهشو خورد ....

 

" محمد صالح اعلاء"

 

 

 

پ.ن:

 

از دست دادن هر انسانی که دوستش می داشتم آزاردهنده بود...

گر چه اکنون متقاعد شده ام که هیچ کس کسی را از دست نمی دهد

زیرا هیچ کس مالک کسی نیست...

این تجربه واقعی آزادی است...

داشتن مهمترین چیزهای عالم بی آن که صاحبشان باشی...

 

"پائولو کوئیلو"

نویسنده: سحر - جمعه ٤ بهمن ۱۳٩٢

 

آن قدر گناهکارم که خنده دار می شوم

وقتی آتش جهنم می ترساندم

که هر روز شعله ها را

می رقصانم و زبانه ام می کشم...

و آن قدر معصوم که هر روز چون ققنوس

از خاکستر سوخته ام متولد می شوم...

تا دوباره سهمم را برای انباشتن هیزم

از قوانین جنگل بگیرم...

 

 و به بهشت می نگرم

به پری رویان افسونگری که

در آغوش قدیسان می خرامند و ...

و من یگانه گناهکار این آبادی خواهم ماند...

که نه آغوشی را برگزید و...

نه بهشتی را...

 

"ماندانا .ف"

 

این شعر سروده ی بهترین دوستم در این دنیای مجازی ست:

با نام مستعار "سونیا" و وبلاگ دلنشین زیر بارون باید رفت.

http://zirebarooon.persianblog.ir/

 

 

پ.ن:

تنهایی در اتوبوس چهل و چهار نفر است

تنهایی در قطار

                  هزار نفر...

 

 

 

 

نویسنده: سحر - پنجشنبه ٢٦ دی ۱۳٩٢

 

در اطراف خانه ی من

آن کس که به دیوار فکرمی کند ، آزاد است !

آن کس که به پنجره .... غمگین !

و آن کس که به جستجوی آزادی است ،

میان چار دیواری نشسته

می ایستد .... چند قدم راه می رود !

نشسته .... می ایستد

چند قدم راه می رود !

نشسته .... می ایستد .... چند قدم راه می رود !

نشسته...می ایستد .... چند قدم راه می رود !

نشسته .... می ایستد...

چند قدم ....

حتی تو هم خسته شدی از این شعر

حالا چه برسد به او که ....

نشسته می ایستد ....

نه ! .... افتاد !

 

 

"'گروس عبدالملکیان"

 

 

پ.ن:

 

محبوب من

طناب دور گردن‌ات پوسیده نیست...

و همیشه باید فکر کنی

به چهارپایه‌ای که ناگهان از زیر پایت می‌کشند...

نویسنده: سحر - یکشنبه ۸ دی ۱۳٩٢

سخن گفتن از شاعری به بزرگی فروغ قلمی توانا می طلبد ...

شاعری که در زمان کوتاه حیاتش به اندازه ی یک قرن

و چه بسا قرن ها شعر سروده...

شعری که سال ها پیش سروده شده ...اما زبان حال ماست...

شعری که در سیلان است و هوشیار...

شعری فراتر از روزگار خود...

بانوی بیدار شعر معاصر...

 

بعضی نبود ها رو هیچ بودنی جبران نمی کنه...

و نبود فروغ از آن دسته هست...

زادروزش خجسته...

 

ما هرچه را که باید

از دست داده باشیم ، از دست داده ایم...

ما بی چراغ به راه افتادیم...

و ماه ، ماه ، ماده ی مهربان ، همیشه در آن جا بود

در خاطرات کودکانه ی یک پشت بام کاهگلی

و بر فراز کشتزارهای جوانی که از هجوم ملخ ها می ترسیدند...

 

 

 

پ.ن:

 

می توان همچون عروسک های کوکی بود...

با دو چشم شیشه ای دنیای خود را دید...

می توان در جعبه ای ماهوت

با تنی انباشته از کاه

سال ها در لابلای تور و پولک خفت...

می توان با هر فشار هرزه ی دستی

بی سبب فریاد کرد و گفت:

" آه ، من بسیار خوشبختم "

 

 

نویسنده: سحر - پنجشنبه ٥ دی ۱۳٩٢

چه دردها که از جهان گذشته اند

اما جهان هنوز از درد ناله می کند...

 

فضا را

      به پرواز

              اندازه می گیرد

اما خود از دردهایش رهیدن نمی داند...

 

اگر که خدایی هست

                    بگذار چنان کند

که من آخرین میرای این جهان باشم...

نیز چنان کند تا من

هر چه درد است در جهان

                              برم با خود...

 

بگذار در جهان...بعد از من

هیچ درد و اندوهی نماند بر جا...

بگذار درد زادن بماند تنها

و اندوه عشق.

 

 

 

"هامو ساهیان"

 

 

پ.ن:

 

هر چه خوب است و پاک...می سوزد و می سوزد...

هر چه خوب است و پاک...همیشه سوزان است...

در این جهان

تا که هستی بسوز و برو !

بسوز و خاکستر شو...در آتش خورشید!

بگذار که از خورشید نماند هیچ!

 

بعد نوشت:

 

ماه من روح پدرت در آسمان ها غریق رحمت...

برای تسکین غمت واژه ها ناتوانند ...

بی شک پروردگار مهربان ناجی تو خواهد بود تا همیشه...

.

.

.

کاش کنارت بودم در این روزها...

کاش می شد ...

 

 

 

نویسنده: سحر - یکشنبه ۱ دی ۱۳٩٢

امروز روز اول دی ماه است


من راز فصل ها را می دانم...


و حرف لحظه ها را می فهمم


نجات دهنده در گور خفته است


و خاک ‚ خاک پذیرنده


اشارتی ست به آرامش...

 

در آستانه ی فصلی سرد


در محفل عزای آینه ها


و اجتماع سوگوار تجربه های پریده رنگ

و این غروب بارور شده از دانش سکوت

چگونه می شود به کسی که می رود

 
این سان


صبور


سنگین


سرگردان


فرمان ایست داد


چگونه می شود به مرد گفت

که او زنده نیست او هیچوقت زنده نبوده ست

در کوچه باد می آید

کلاغ های منفرد

 
انزوا


در باغ های پیر کسالت می چرخند


و نردبام چه ارتفاع حقیری دارد


آنها تمام ساده لوحی


یک قلب را


با خود به قصر قصه ها بردند


و


اکنون دیگر


دیگر چگونه یک نفر به رقص بر خواهد خاست


و گیسوان کودکیش را


در


آب های جاری خواهد ریخت


و سیب را که سرانجام چیده است و بوییده است


در زیر پا


لگد خواهد کرد ؟


ای یار ای یگانه ترین یار


چه ابرهای سیاهی در


انتظار روز


میهمانی خورشیدند...


انگار در مسیری از تجسم پرواز بود که یک روز آن پرنده نمایان

 
شد


انگار


آن شعله بنفش که در ذهن پاکی پنجره ها می سوخت


چیزی به جز


تصور معصومی از چراغ نبود


در کوچه باد می آید


این ابتدای ویرانیست


آن


روز هم که دست های تو ویران شدند باد می آمد


ستاره های عزیز


ستاره های مقوایی عزیز


وقتی در آسمان دروغ وزیدن می گیرد


دیگر چگونه می شود به سوره های رسولان


سر شکسته پناه آورد ؟


ما مثل مرده های هزاران هزار ساله به هم می رسیم و


آن گاه


خورشید بر

 
تباهی اجساد ما قضاوت خواهد کرد


من سردم است


من سردم است

 

و انگار هیچوقت گرم نخواهم شد


ای یار ای یگانه ترین یار آن شراب مگر چند


ساله بود ؟


 نگاه کن که در اینجا زمان چه وزنی دارد...


و ماهیان چگونه گوشت های مرا می جوند...


چرا مرا همیشه در ته دریا نگاه می داری ؟

 

"فروغ فرخزاد"

 

 

پ.ن:

 

صد هزار ساله ام من

و با این همه اطمینان دارم که هنوز به دنیا نیامده ام...

نویسنده: سحر - پنجشنبه ٢۸ آذر ۱۳٩٢

همه ی کبوتران را کشت

و بالش بزرگی از پر

درست کرد...

بعد

بر بستر خود دراز کشید

تا در آرامش و صلح

بخوابد...

 

 

"آرگیریس خیونیس"

 

 

 

پ.ن:

 

آنقـــــدر از حادثه پُــــرم ...

که وقتی به خانه میــــرسم ،

تلویزیون لم میـــدهد روی کاناپه تا مرا تماشا کند ...

نویسنده: سحر - یکشنبه ٢٤ آذر ۱۳٩٢

چرا هرچه کانال‌های این تلویزیون لعنتی را عوض می‌کنم

جنگ تمام نمی‌شود؟

و هرچه روی شیشه‌اش دستمال می‌کشم

رد اشک از صورت مادرانِ بی‌فرزند

پاک نمی‌شود...

 

گناه ما چه بود؟

که تاوانش را هواپیماهای جنگی پسِمان دادند...

و تانک‌هایی که نمی‌گذارند

این شامِ زهرماری از گلویمان پایین برود...

 

تلویزیون را تو خاموش کن

با همین انگشتی که معلوم نیست فردا را

با کدام بهانه به ماشه‌ای خواهد رساند...

و جهان را از کدام زاویه به رگبار خواهد بست

این روزها

به تو هم شک می‌کنم...

به خودم...

و به این جعبۀ جادویی مسخره

که سعی می‌کند دردهایمان را

با مسکن‌های نود قسمتی ناپدید کند...

 

"لیلا کردبچه"

 

پ.ن:

 

آقا ! اجازه !

یه سوال داشتیم :

ما کلاس اوّلیا

که هَر روز تو مراسمِ صُبگاه

دَه تا زنده بادُ مُرده باد میگیم ،

وقتی بزرگ شُدیم

میتونیم آدمای دیگه رُ دوس داشته باشیم ؟

 

نویسنده: سحر - جمعه ٢٢ آذر ۱۳٩٢

در جنگ

چیزهای زیادی قسمت می شود

مثلا

کلاه‌خود

قمقمه

تفنگ

 

مثلا

سهم من از جنگ

کشته‌ی پدرم بود.

 

"رضا بروسان"

 

پ.ن:

 

در سرزمین ما

پاییز که می شود

هواپیماها

یکی یکی

می افتند...

مطالب قدیمی تر »
روزی از روزها شبی از شب ها خواهم افتاد و خواهم مرد... اما می خواهم هر چه بیشتر بروم.... تا هر چه دورتر بیفتم... تا هر چه دیرتر بیفتم... هر چه دیرتر و دورتر بمیرم... نمی خواهم حتی یک گام یا یک لحظه... پیش از ان که می توانسته ام بروم و بمانم... افتاده باشم و جان داده باشم
کدهای اضافی کاربر :


كد موسيقي براي وبلاگ