هودا
ما را از همان جنسی ساخته‌اند که رؤیاها را، و حضور کوچک ما را هاله‌ای از خواب فراگرفته‌است
صفحات وبلاگ
کلمات کلیدی مطالب
...
نویسنده: سحر - پنجشنبه ۳٠ دی ۱۳۸٩

 

 

فقط خدا و خود من می دانم که در قلب من چه می گذرد...

دوست دارم سینه ام را بشکافم ...قلبم را بیرون بکشم تا همه

ببینند...

زیرا کسی که خود را برای خویشتن اشکار می کند،آرزوی

شگرف تر ازآن ندارد که دیگران درکش کنند...

اولین شاعر جهان حتما بسیار رنج برده است ...

آن گاه که تیر و کمانش را کنار گذاشت و سعی کرد

برای یارانش وصف کند هنگام غروب

 خورشید چه احساس کرده...

و کاملا محتمل است که این یاران حرف هایش را

مسخره کرده باشند...لیک او باز چنین می کند...

هیچ کس نمی تواند به تنهایی از زیبایی که درک می کند لذت

ببرد...و این گونه است که زندگی در ما که در جستجوی مطلقیم

و برای انزوای مطلق خود باغی می سازیم شوری به جا می گذارد

تا با تمام وجودمان از هر لحظه لذت ببریم...

دوست دارم سراسر زندگی را که در من است زندگی

 و هر لحظه را تا نهایتش درک کنم...

اگر بتوانم در قلب یک انسان گوشه ای تازه را به او بنمایانم

 بیهوده نزیستم...

موضوع خود زندگی است...نه شعف یا درد...یا شادی یا ناشادی...

نفرت به همان اندازه ی دوست داشتن خوب است...

یک دشمن می تواند به خوبی یک دوست باشد...

اگر خورشید ...گرما  و رنگین کمان را می پذیرم، باید تندر را نیز

 بپذیرم...و طوفان را و باران را...

برای خود زندگی کن و زندگیت را بزی...

نیازمند آنم که بگذارم چیزهایی که بایدرخ بدهد...

پس باید برای حوادث غیر مترقبه آماده بود...برای من هر روز که

می گذرد تفاوت دارد...هشتاد ساله هم که بشوم همچنان

 منتظر تجربه هایی می مانم که درون و بیرونم را دگرگون کند...

 می خواهم از هر لحظه ی زندگی که هنوز برایم باقی  مانده

استفاده کنم...

 

"جبران خلیل جبران"

 

 

 

 

پ.ن:

این که می دانم تو در کنار منی...

که مرا درک می کنی ...

و مرا دوست داری...

به من برای تحمل این روزگار سخت

دل می دهد...

اگر شبیه تو کسی در کنار هر کس بود...

جهان چه بهشتی...

چه بهشت پر آرامشی بود...

نویسنده: سحر - پنجشنبه ٢۳ دی ۱۳۸٩

 

من عاشق این آهنگ "داریوش" هستم...

http://www.radiojavan.com/videos/video/dariush-shekanjegar

رو به تو سجده می کنم...

دری به کعبه باز نیست...

بس که طواف کردمت ...مرا به حج نیاز نیست...

به هر طرف نظر کنم...نماز من نماز نیست...

مرا به بند می کشی...از این رهاترم کنی...

زخم نمی زنی به من...که مبتلاترم کنی...

از همه توبه می کنم...بلکه تو باورم کنی...

 

قلب من از صدای تو...چه عاشقانه کوک شد..

تمام پرسه های من کنار تو سرود شد...

عذاب می کشم ولی...عذاب من گناه نیست...

وقتی شکنجه گر تویی...شکنجه اشتباه نیست...

 

 

پ.ن:

تو در روزهای سخت

                      با منی...

تو در لحظه های شاد

                      با منی...

در تنهایی و سکوت

                     با منی...

حتی اگر جدا از هم افتاده باشیم...

تو همیشه

            تا همیشه

                    با منی....

                  

نویسنده: سحر - جمعه ۱٠ دی ۱۳۸٩

 

در آغاز آشنائی مان

من بودم و هراس بود و

تب احساسی عاشقانه

                              و پنهان از تو...

و تو آرام آرام...

گفتی در تو رها شوم...

در صمیمانه گی و مهربانی تو...

گفتی به تو اعتماد کنم...

و من

به گونه ای که به هیچ کس پیش از این

      اعتماد می کنم به تو...

اکنون

ترانه ای کلمه به کلمه ی درون ام را

     برای تو می خوانم...

کشف دنیای رابطه های ژرف ...

چه حس خوب شگفتی ست...

که مرا به همین گونه ای که منم

                 تو می بینی...

تو را سپاس...

که الفبای یگانه گی عشق را به من

                                  تو آموختی...

و من

در آرزوی لحظه های بسیار با تو بودن ام...

 

"سوزان پالیس شوتس"

 

پ.ن: ماسه ها چشم به راه موج های آب اند...

 
نویسنده: سحر - پنجشنبه ٢ دی ۱۳۸٩

من نیازم تو رو هر روز دیدنه...

از لبت دوستت دارم شنیدنه...

نفست شعر بلند بودنه...

با تو بودن...بهترین شعر منه...

 

تو بزرگی مث اون لحظه که بارون می زنه...

تو همون خونی که هر لحظه تو رگ های منه...

 

روزی از روزها شبی از شب ها خواهم افتاد و خواهم مرد... اما می خواهم هر چه بیشتر بروم.... تا هر چه دورتر بیفتم... تا هر چه دیرتر بیفتم... هر چه دیرتر و دورتر بمیرم... نمی خواهم حتی یک گام یا یک لحظه... پیش از ان که می توانسته ام بروم و بمانم... افتاده باشم و جان داده باشم
کدهای اضافی کاربر :


كد موسيقي براي وبلاگ