هودا
ما را از همان جنسی ساخته‌اند که رؤیاها را، و حضور کوچک ما را هاله‌ای از خواب فراگرفته‌است
صفحات وبلاگ
کلمات کلیدی مطالب
نویسنده: سحر - سه‌شنبه ۱٩ بهمن ۱۳۸٩

 

و پس، چرا

من باز، در میان شما،

تنها می مانم؟

 

می دانم...

کبوتری هم اگر باشم...

جز مشتی بال و نفس نیستم...

و کیست از شما که نداند

من

کبوتری هم اگر باشم

                                هرگز

                                         آمخته ی قفس نمی شوم...

و هیچ گاه

خانگی ی هیچ کس...

 

آزادم...

آزادم...

آزاد...

و خوب می دانم...

آزادی...

مثل هوای بامدادی

خوب است...

اما چراست

_از خود می پرسم_

و از کجاست

که در دلم همیشه غروب است؟

 

آزادم:

آن چنان که تو پنداری از خاندان بادم...

و باد...

باد

از چهارسو باد...

از هزار سو باد...

آه

بار دگر چمدانم را باید

باید ببندم...

-سوی کجا؟

           چه می دانم؟

شاید دلم برای کجا تنگ است...

شاید

_چه می دانم من...

                           من چه می دانم_

شاید...

شاید دلم برای خدا تنگ است...

شاید دلم برای شما...

 

"اسماعیل خویی"

 پ.ن:

صد بار اگر به خاک کشندم...

صد بار اگر که اسخوان شکنندم...

گاه نیاز باز

آن هیمه ام که شعله برانگیزد...

آن ریشه ام که جنگل از آن خیزد...

...

 

 

امیرکبیر به مامور قتل خود از طرف ناصرالدین شاه

 در فین کاشان:

"به شاه بگو دارالفنونی ساختم که از هر آجرش یک امیرکبیر

بیرون خواهد آمد..."

نویسنده: سحر - سه‌شنبه ۱٢ بهمن ۱۳۸٩

 

این "من" که در من است و در توست چندین و چند لایه دارد...

این منم، ایستاده رویاروی تو،و گشوده بر تو، و گشوده بر تو ؟

و این توئی، ایستاده در برابر من و گشوده بر من،

 گشوده بر من؟

آن من دیگر پس کیست که گه گاه در غم انگیزترین یا شادترین

دم ها، تو را یا مرا غافلگیرمی کند...

آن من دیگر که گه گاه، به ناگاه، از پس این من،که در من است

و در توست،سرک می کشد؟

و چون من من از پرده برون آمد، تازه،آن من دیگرهنوز هست...

من من من...

و پس پشت او،باز، آن من دیگر...من من من من و...

هرگز آیا ما، من و تو بر یکدیگر گشوده خواهیم شد به تمامی...؟

 

پ.ن:

دیوارهای دانشگاه را بلندتر از دیوارهای زندان ساخته بودند...

حق داشتند...

نگهبانی از فکرها خیلی دشوارتر از نگهبانی از جرم است...

 

نویسنده: سحر - چهارشنبه ٦ بهمن ۱۳۸٩

 

خوشبختی را نمی توان وام گرفت...

خوشبختی را نمی توان برای لحظه یی نیز به عاریت خواست...

خوشبختی را نمی توان دزدید...

نمی توان تکدی کرد...

بر سر سفره ی خوشبختی دیگران ،همچو یک ناخوانده مهمان،

حریصانه نمی توان نشست...و لقمه یی نمی توان برداشت که

 گلوگیر نباشد و گرسنگی را مضاعف نکند...

پرنده ی سعادت دیگران را نمی توان به دام انداخت...

به خانه ی خویش آورد و در قفسی محبوس کرد...

به امید باطلی...خوشبختی، گمان می کنم، تنها چیزی ست در

جهان که فقط با دست های طاهر کسی که به راستی خواهان

آن است ساخته می شود...و از پی اندیشیدنی طاهرانه...

همه ی گفت و گوهایمان در باب خوشبختی صرفا مربوط به

خوشبختی در واحدی بسیار کوچک است...نه خوشبختی

 اجتماعی، ملی، تاریخی و بشری...

برای رسیدن به آن گونه خوشبختی _ که آرمان نهایی انسان

 است _نیرو...امید...اقدام و اراده ی مستقل فردی راه به جایی

 نمی برد...

 

"نادر ابراهیمی"

 

پ.ن:

این سرزمین من است که می گرید...

این سرزمین من است...

                                 که عریان است...

باران دگر نیامده چندی ست...

آن گریه های ابر کجا رفته است؟

ثقل زمین کجاست؟

من در کجای جهان ایستاده ام؟

با باری از فریادهای خفته و خونین...

ای سرزمین من...

من در کجای جهان ایستاده ام...؟

 

روزی از روزها شبی از شب ها خواهم افتاد و خواهم مرد... اما می خواهم هر چه بیشتر بروم.... تا هر چه دورتر بیفتم... تا هر چه دیرتر بیفتم... هر چه دیرتر و دورتر بمیرم... نمی خواهم حتی یک گام یا یک لحظه... پیش از ان که می توانسته ام بروم و بمانم... افتاده باشم و جان داده باشم
کدهای اضافی کاربر :


كد موسيقي براي وبلاگ