هودا
ما را از همان جنسی ساخته‌اند که رؤیاها را، و حضور کوچک ما را هاله‌ای از خواب فراگرفته‌است
صفحات وبلاگ
کلمات کلیدی مطالب
نویسنده: سحر - یکشنبه ٢ امرداد ۱۳٩٠

 

امروز سالروز در گذشت یکی از انسان هایی ست که

به معنای حقیقی کلمه برای انسانیت جنگید...

با فکرش...با قلمش و نفس کشیدنش...

چقدر نبودنش محسوس و آزاردهنده ست...

یک دم درین ظلام درخشید و جست و رفت...

 

گر بدین سان زیست ...

من چه ناپاک ام اگر ننشانم از ایمان خود چون کوه...

یادگاری جاودانه بر تراز بی بقای خاک...

 

و به حقیقت یادگاری جاودانه نهادی...

یادگاری جاودانه...

 

هاچین و واچین...

زنجیر و ورچین...

چقدر این کلمات به ظاهر ساده ،عمیق

 و تسلی دهنده ست...

 

او در انتظار افقی روشن بود

حتی روزی که دیگر نباشد...

از هر خون سبزه یی می روید...

از هر درد لب خنده یی...

چرا که هر شهید درختی ست...

 

بگذار کسی نداند که چه گونه من به جای نوازش شدن،

 بوسیده شدن،

گزیده شده ام...

بگذار هیچ کس نداند...

 

و مردی که از خوب سخن می گفت...

در حصار بد به زنجیر بسته شد...

چرا که خوب فریبی بیش نبود

و بد بی حجاب به کوچه نمی شد...

 

شب از راه در می رسد...

بی ستاره ترین شب ها...

چرا که در زمین پاکی نیست...

زمین از خوبی و راستی بی بهره است...

و آسمان زمین

   بی ستاره ترین آسمان هاست...

با این اشعار می توان عمری زندگی کرد...

 

اکنون او نیست...

اکنون زمان گریستن است..

اگر تنها بتوان گریست...

یا به رازداری ی دامان تو اعتمادی اگر بتوان داشت...

 

تا ابد ماندگاری در اندیشه ی بیدار ایرانی

ای بزرگ مرد مشرقی...

 

 

 

روزی از روزها شبی از شب ها خواهم افتاد و خواهم مرد... اما می خواهم هر چه بیشتر بروم.... تا هر چه دورتر بیفتم... تا هر چه دیرتر بیفتم... هر چه دیرتر و دورتر بمیرم... نمی خواهم حتی یک گام یا یک لحظه... پیش از ان که می توانسته ام بروم و بمانم... افتاده باشم و جان داده باشم
کدهای اضافی کاربر :


كد موسيقي براي وبلاگ