هودا
ما را از همان جنسی ساخته‌اند که رؤیاها را، و حضور کوچک ما را هاله‌ای از خواب فراگرفته‌است
صفحات وبلاگ
کلمات کلیدی مطالب
نویسنده: سحر - یکشنبه ۱٥ بهمن ۱۳٩۱

 

دریا -صبور و سنگین-

           می خواند و می نوشت:

"...من خواب نیستم!

خاموش اگر نشستم

           مرداب نیستم!

روزی که برخروشم و زنجیر بگسلم...

روشن شود که آتشم و آب نیستم!"

       

"فریدون مشیری"

 

پ.ن:

 

چرخ یک گاری در حسرت واماندن اسب...

اسب در حسرت خوابیدن گاریچی...

مرد گاریچی در حسرت مرگ...

روزی از روزها شبی از شب ها خواهم افتاد و خواهم مرد... اما می خواهم هر چه بیشتر بروم.... تا هر چه دورتر بیفتم... تا هر چه دیرتر بیفتم... هر چه دیرتر و دورتر بمیرم... نمی خواهم حتی یک گام یا یک لحظه... پیش از ان که می توانسته ام بروم و بمانم... افتاده باشم و جان داده باشم
کدهای اضافی کاربر :


كد موسيقي براي وبلاگ