هودا
ما را از همان جنسی ساخته‌اند که رؤیاها را، و حضور کوچک ما را هاله‌ای از خواب فراگرفته‌است
صفحات وبلاگ
کلمات کلیدی مطالب
نویسنده: سحر - جمعه ٢٩ شهریور ۱۳٩٢

داشتم از این شهر می رفتم

صدایم کردی

جا ماندم...

از کشتی که رفت و غرق شد...

البته

این فقط می تواند یک قصه باشد...

در این شهر دود و آهن...

دریا کجا بود

که من بخواهم سوار کشتی بشوم و...

تو صدایم کردی

فقط می خواهم بگویم

تو نجاتم دادی

تا اسیرم کنی...

 

"رسول یونان"

 

پ.ن:

آن گونه مست بودم

که از تمام دنیا

تنها

دلم

هوای تو را

کرده بود

می گفتم این عجیب است

این قدر ناگهانی دل بستن

از من که بی تعارف دیری ست

زین خیل ورشکسته کسی را

در خور دل نهادن

پیدا نکرده ام...

نویسنده: سحر - پنجشنبه ۱٤ شهریور ۱۳٩٢

مرا بازداشت کردند

به جرم ارتباط با بیگانگان...

دست هایم را بستند

با دستبند خارجی...

حکم اعدامم را نوشتند

با خودکار خارجی...

مرا به میدان اعدام بردند

با ماشین خارجی...

و تیربارانم کردند

با سلاح خارجی...

من

فقط گورم ایرانی بود...

 

 

پ ن :

من با استعداد بودم ...

یعنی هستم ...

بعضی وقت‌ها به

 
دست‌هایم نگاه می‌کنم و فکر می‌کنم که می‌توانستم پیانیست بزرگی بشوم ...

یا یک چیز دیگر .

ولی دست‌هایم چه کار کرده اند؟

یک جایم را خارانده‌اند ،

 چک نوشته ‌اند ،

 بند کفش بسته‌ اند ،

سیفون کشیده‌اند ...

دست‌هایم را حرام کرده‌ام

همین‌طور ذهنم را...!         

 

" چارلز بوکوفسکی "

 

 

 

روزی از روزها شبی از شب ها خواهم افتاد و خواهم مرد... اما می خواهم هر چه بیشتر بروم.... تا هر چه دورتر بیفتم... تا هر چه دیرتر بیفتم... هر چه دیرتر و دورتر بمیرم... نمی خواهم حتی یک گام یا یک لحظه... پیش از ان که می توانسته ام بروم و بمانم... افتاده باشم و جان داده باشم
کدهای اضافی کاربر :


كد موسيقي براي وبلاگ