هودا
ما را از همان جنسی ساخته‌اند که رؤیاها را، و حضور کوچک ما را هاله‌ای از خواب فراگرفته‌است
صفحات وبلاگ
کلمات کلیدی مطالب
نویسنده: سحر - پنجشنبه ۳٠ آبان ۱۳٩٢

 
یاد تو

پوستینی است که بین من و زمستان

فاصله می‌اندازد...

نام تو

شعله نه

تکه‌ای از تابستان است

که گوشه‌ی دلم می‌سوزد ...

و سوی چشمانم است

وقتی برای یافتنت - کورمال کورمال -

دنیا را لمس می‌کنم...

یک آن آفتابی می‌شوی

و تمام معنی زندگی در همان لحظه می‌چکد

- غلیظِ غلیظ -

نام تو

مرگ را به تاخیر می‌اندازد...

 

 

 

پ.ن:

 

 

تنها که می شوی اگر خوب دقت نکنی کسی می آید...

پا می گذارد روی عمق خلوتت و می رود...

آن گاه تو می مانی

و نگاه هاج و واجت به رد پای رسیده به بی نهایتش!

 

 

نویسنده: سحر - چهارشنبه ٢٩ آبان ۱۳٩٢

 

شاخه‌ی عشق را شکستم

آن را در خاک دفن کردم

و دیدم که

باغم گل‌کرده‌است...

 

 

کسی نمی تواند عشق را بکشد


اگر در خاک دفنش کنی

دوباره می روید

اگر پرتابش کنی به آسمان

بال هایی از برگ در می آورد

و در آب می افتد...

 

با جوی‌ها می‌درخشد

و غوطه‌ور در آب

برق می‌زند.

 

 

خواستم آن را در دلم دفن کنم

ولی دلم خانه‌ی عشق بود

درهای خود را باز کرد

و آن را احاطه کرد با آواز از دیواری تا دیواری...

دلم بر نوک انگشتانم می‌رقصید ...

 

 

عشقم را در سرم دفن کردم

و مردم پرسیدند

چرا سرم گل داده‌است

چرا چشم هایم مثل ستاره‌ها می درخشند...

و چرا لب هایم از صبح روشن‌ترند...

 

 

می خواستم این عشق را تکه‌تکه کنم

ولی نرم و سیال بود، دور دستم پیچید...

 

و دست‌هایم در عشق به دام افتادند...

 

 

حالا مردم می‌پرسند که من زندانی کیستم...

 

 

 

 

 

پ.ن:

جست و جوی خداوند یک شب تاریک است...

هر روز انسان یک شب تاریک است ...

هیچ کس نمی داند دقیقه ی بعد چه رخ خواهد داد...

 

 

 

نویسنده: سحر - سه‌شنبه ٢۸ آبان ۱۳٩٢

گفت:من فرشته ام!

قاضی پرسید:بال هایت کو ؟؟

گفت:بال هایم را بریده اند!

قاضی باور نکرد.نیشخند زد ...

و او را به جرم نداشتن کارت شناسایی به حبس ابد محکوم کردند.

وقتی می خواستند به دست هایش دست بند بزنند،

ناگهان چند فرشته از پنجره آمدند و او را با خود بردند...

ساعتی بعد قاضی در کتاب های قانون دنبال ماده ای می گشت

که مربوط به تعقیب مجرم در آسمان باشد...

 

پ.ن:

 

چه خوب است

دلی باشد میرا

و در آن

عشقی باشد

جاودانی...

 

نویسنده: سحر - دوشنبه ٢٧ آبان ۱۳٩٢

اشتباه می‌کنند بعضی‌ها

که اشتباه نمی‌کنند!

باید راه افتاد،

مثل رودها که بعضی به دریا می‌رسند

بعضی هم به دریا نمی‌رسند.

رفتن، هیچ ربطی به رسیدن ندارد!

 

"علی صالحی"

 

 

پ.ن:

 

در هر خراب شده ای از گوشه های زندگی

که افتاده باشی

کم کم چنان در ابتذال فرو می روی و چنان عادتت

 می شود که حتی نمی خواهی داد بزنی...

نویسنده: سحر - یکشنبه ٢٦ آبان ۱۳٩٢

با خالکوب ستاره ها

بر تاریکی دست ها

عابران به سوی تو بال می زنند...

می آیند

تا در حیاط خانه تو

گل های پژمرده خود را بکارند...

و تو از راهی می رسی

که پریشانی دور می شود...

تو اینهمه نزدیک بودی و اینهمه دور به نظر می رسیدی!

پس پلک هایمان بودی، و دیده نمی شدی!

درهایت را باز کن

ما ایستاده ایم...

خیابان های تو ما را پیش می برد

ما می آییم

تا جای واژه نارنج نارنج

و جای هوا هوا بنشانیم

و در شعری زنده شناور باشیم...

تو نخستین حرفی

که نخستین برگ های بهاری به زبان می آرند

نخستین نانی

که پس از جنگی شوم

از تنور دهکده ای خارج می شود

نخستین نامی

که بر بچه زندگی می گذاریم...

در هایت را باز کن

ما می آییم

با عکس جوانی تو

در جیب پاره مان

و هر چه که نزدیک تر می شویم

تو جوان تر و زیباتر می شوی

درهایت را باز کن

هر چه نشانه است در کف مان

خانه توست

ای آزادی...

 

"شمس لنگرودی"

 

 

پ.ن:

باد می وزید

که تو پر کشیدی

شاد بودید

هم تو

هم شکارچی گنگی

که از سر اتفاق

در سایه ی شاخه ها می گذشت.

 

نویسنده: سحر - شنبه ٢٥ آبان ۱۳٩٢

چقدر
خوشبختم!

می توانم عکس سیاه و سفید تو
را ببوسم
                             
          و
                         
            باور کنم

که در آن سوی سواحل رویا،

با تماس نابهنگام گرمایی

به گونه ات

از خواب می پری!

 

"یغما گلرویی"

 

 

 

پ.ن:

آدم را گفت

هبوط تو موقت است

 به من باز می گردی...

آدم اما خانه ساخت...

 

نویسنده: سحر - جمعه ٢٤ آبان ۱۳٩٢

حقیقت دارد تو را دوست دارم...
در این باران
می خواستم تو در
انتهای خیابان نشسته باشی
من عبور کنم ...
سلام کنم ...
لبخند تو را در باران می خواستم ...
می خواهم
تمام لغاتی را که می دانم برای تو
به دریا بریزم ...
دوباره متولد شوم ...
دنیا را ببینم ...
رنگ کاج را ندانم...
نامم را فراموش کنم ...
دوباره در آینه نگاه کنم ...
ندانم پیراهن دارم
کلمات دیروز
را امروز نگویم ...
خانه را برای تو آماده کنم...
برای تو یک چمدان بخرم 
تو معنی سفر را از من بپرسی...
لغات تازه را از دریا صید کنم
لغات را
شستشو دهم
آنقدر بمیرم
تا زنده شوم...

 

"احمد رضا احمدی"

 

 

پ.ن:

اینجا برای از تو نوشتن هوا کم است...

دنیا برای از تو نوشتن مرا کم است...

اکسیر من نه این که مرا شعر تازه نیست...

من از تو می نویسم و این کیمیا کم است...

نویسنده: سحر - چهارشنبه ٢٢ آبان ۱۳٩٢

 

خانه ام ابری ست
یکسره روی زمین ابری ست با آن.

از فراز گردنه خرد و
خراب و مست
باد میپیچد.
یکسره دنیا خراب از اوست
و حواس من!
آی نی زن
که تو را آوای نی برده ست دور از ره کجایی؟

خانه ام ابری ست اما
ابر
بارانش گرفته ست.
در خیال روزهای روشنم کز دست رفتندم،
من به روی
آفتابم
می برم در ساحت دریا نظاره.
و همه دنیا خراب و خرد از باد است
و به
ره ، نی زن که دائم می نوازد نی ، در این دنیای ابراندود
راه خود را دارد اندر
پیش.

 

 بعد نوشت:

شیراز امروز ابری و زیباست...

.

.

.

بگو ابر بباره...می خوام جون بگیرم...

 

 پ.ن:

این شعر را همین حالا بخوان

وگرنه بعدها باورت نمی شود

هنگام سرودنش چگونه دیوانه وار عاشقت بودم

همین حالا بخوان

این شعر را که ساختار محکمی ندارد

و مثل شانه های تو هربار گریه می کنم می لرزد

هربار گریه می کنم

و پیراهن هیچ فصلی خیس تر از بهاری نخواهد بود

که عاشقت شدم...

نویسنده: سحر - یکشنبه ۱٩ آبان ۱۳٩٢

اگر کسی مرا خواست 

بگویید رفته باران ها را تماشا کند...

و اگر اصرار کرد

بگویید برای دیدن توفان ها رفته است...

و اگر باز هم سماجت کرد

بگویید رفته است تا دیگر بازنگردد...

 

 

"بیژن جلالی"

 

 

پ.ن:

 

موسیقی عجیبی ست مرگ...

بلند می شوی و چنان آرام و نرم می رقصی

که دیگر هیچ کس تو را نمی بیند...

.

.

.

پروانه ها

در پیله می میرند...

خیلی از پروانه ها!


 

نویسنده: سحر - شنبه ٤ آبان ۱۳٩٢

عشق خوب دیدن است...خوب چشیدن...خوب بوییدن...

خوب زمزمه کردن و خوب لمس کردن...

عشق مجموعه ای از تجربه های زنده ی دائمی طاهرانه

 است...

و این همه نه فقط تعریف عشق است که تعریف زندگی هم هست...

و از این جاست که حس می کنی عشق و زندگی یک مساله بیش

 نیست...

و عجیب است که هنر هم چیزی جز همین ها نیست...

هنر...عشق...و زندگی یک چیز است به سه صورت ...

یا حتی به یک صورت:

دوام دلخواه بی زمان...

 

"نادر ابراهیمی"

 

 

پ.ن:

در سازمان ملل بودم

چنان سکوت کردم

که همه گوش هایشان را گرفتند...

روزی از روزها شبی از شب ها خواهم افتاد و خواهم مرد... اما می خواهم هر چه بیشتر بروم.... تا هر چه دورتر بیفتم... تا هر چه دیرتر بیفتم... هر چه دیرتر و دورتر بمیرم... نمی خواهم حتی یک گام یا یک لحظه... پیش از ان که می توانسته ام بروم و بمانم... افتاده باشم و جان داده باشم
کدهای اضافی کاربر :


كد موسيقي براي وبلاگ