هودا
ما را از همان جنسی ساخته‌اند که رؤیاها را، و حضور کوچک ما را هاله‌ای از خواب فراگرفته‌است
صفحات وبلاگ
کلمات کلیدی مطالب
نویسنده: سحر - پنجشنبه ٢۸ آذر ۱۳٩٢

همه ی کبوتران را کشت

و بالش بزرگی از پر

درست کرد...

بعد

بر بستر خود دراز کشید

تا در آرامش و صلح

بخوابد...

 

 

"آرگیریس خیونیس"

 

 

 

پ.ن:

 

آنقـــــدر از حادثه پُــــرم ...

که وقتی به خانه میــــرسم ،

تلویزیون لم میـــدهد روی کاناپه تا مرا تماشا کند ...

نویسنده: سحر - یکشنبه ٢٤ آذر ۱۳٩٢

چرا هرچه کانال‌های این تلویزیون لعنتی را عوض می‌کنم

جنگ تمام نمی‌شود؟

و هرچه روی شیشه‌اش دستمال می‌کشم

رد اشک از صورت مادرانِ بی‌فرزند

پاک نمی‌شود...

 

گناه ما چه بود؟

که تاوانش را هواپیماهای جنگی پسِمان دادند...

و تانک‌هایی که نمی‌گذارند

این شامِ زهرماری از گلویمان پایین برود...

 

تلویزیون را تو خاموش کن

با همین انگشتی که معلوم نیست فردا را

با کدام بهانه به ماشه‌ای خواهد رساند...

و جهان را از کدام زاویه به رگبار خواهد بست

این روزها

به تو هم شک می‌کنم...

به خودم...

و به این جعبۀ جادویی مسخره

که سعی می‌کند دردهایمان را

با مسکن‌های نود قسمتی ناپدید کند...

 

"لیلا کردبچه"

 

پ.ن:

 

آقا ! اجازه !

یه سوال داشتیم :

ما کلاس اوّلیا

که هَر روز تو مراسمِ صُبگاه

دَه تا زنده بادُ مُرده باد میگیم ،

وقتی بزرگ شُدیم

میتونیم آدمای دیگه رُ دوس داشته باشیم ؟

 

نویسنده: سحر - جمعه ٢٢ آذر ۱۳٩٢

در جنگ

چیزهای زیادی قسمت می شود

مثلا

کلاه‌خود

قمقمه

تفنگ

 

مثلا

سهم من از جنگ

کشته‌ی پدرم بود.

 

"رضا بروسان"

 

پ.ن:

 

در سرزمین ما

پاییز که می شود

هواپیماها

یکی یکی

می افتند...

نویسنده: سحر - چهارشنبه ٢٠ آذر ۱۳٩٢

انسان زاده شدن تجسد وظیفه بود:

توان دوست داشتن و دوست داشته شدن...

توان شنفتن...

توان دیدن و گفتن...

توان انده گین و شادمان شدن...

توان خندیدن به وسعت دل...

توان گریستن از سویدای جان...

توان غم ناک تحمل تنهایی

تنهایی

تنهایی

تنهایی ی عریان...

انسان دشواری وظیفه است...

.

.

.

 

باز هم بیست و یکمین روز از آذر...

باز هم نزدیک شدن به زادروز "شاملوی بزرگ"...

باز هم...

 

تازه گی ها زادروز هیچ کس در ذهنم نمی ماند...

اما تو هیچ کس نیستی...

تو برای من همه کس بودی و هستی...

من با تو زندگی کردم...عاشق شدم...و با تو می میرم...

نگاه کن...

 باز هم مثل هر سال برای تو زادروزت را جشن می گیرم...

کاش می شد از پس واژه ها احساس عمیقی را که به این

آزاد مرد دارم وصف کنم...

اما واژه ها حقیرند در برابر او...

و من تا همیشه خجل خواهم ماند...

 

تا دست تو را به دست آرم

از کدامین کوه می بایدم گذشت

تا بگذرم...

از کدامین صحرا

از کدامین دریا می بایدم گذشت

تا بگذرم...

.

.

.

 

"اگر می توانستی بیایی...تو را با خود می بردم...

تو نیز ابری می شدی و هنگام دیدار ما از قلب ما آتش می جست

و دریا و آسمان را روشن می کرد...

در فریاد های توفانی ی خود سرود می خواندیم

در آشوب امواج کف کرده ی دورگریز خود آسایش می یافتیم

و در لهیب آتش سرد روح پر خروش خود می زیستیم...

اما تو نمی توانی بیایی...نمی توانی

تو نمی توانی قدمی از جای خود فراتر بگذاری!

.

.

.

متبرک نام تو ...

درود بر روح بامداد بزرگ...

 

.

.

تو نمی دانی مردن

وقتی که انسان مرگ را شکست داده است

چه زنده گی ست...

 

 

 

 

 

نویسنده: سحر - یکشنبه ۱٧ آذر ۱۳٩٢

بعضی انسان ها یک واژه نیستند...

دنیایی حرف اند...

در نبود بعضی انسان ها باید گریست...

باید سخت و طولانی گریست...

 

 

در طول زندگی‌ام خود را وقف مردم آفریقا کرده‌ام...

 با استیلای سفدپوستان مبارزه کرده‌ام،

 و با استیلای سیاهان نیز مبارزه کرده‌ام...

 به دنبال آرمان جامعه‌ای آزاد و دموکراتیک که همه بتوانند در آن

 در توازن و با فرصت‌هایی برابر زندگی کنند بوده‌ام...

این آرمان من است که امیدوارم با آن زندگی کرده و بدان دست یابم...

اما اگر نیاز باشد آماده‌ام برای این آرمان بمیرم...

 

"نلسون ماندلا"

 

 

 

 

پ.ن:

 

دلم می خواست سیاستمدار بشوم ،

یک سیاستمدار واقعی ؛ سیاستمداری که به مردم راست بگوید

و به خاطر آزادی همان قدر بجنگد که به خاطر رفاه ،

به خاطر وطن همانقدر که به خاطر اعتقاد ...

 افسوس اما که دیگر گذشته است

و تابوتم را بر سر دست می برند ...

 

"نادر ابراهیمی"

 

 

 روز دانشجو بر دانشجویان بیدار جهان مبارک...

 

 

 

نویسنده: سحر - چهارشنبه ۱۳ آذر ۱۳٩٢

 

جهان

پیرتر از آن است

که بگویم دوستت می‌دارم،

من این راز را به گور خواهم برد.

 

مهم نیست!

 

صبح‌ها گریه می‌کند کودکِ همسایه

به جای خودش،

ظهرها گریه می‌کند کودکِ همسایه

به جای من،

و شب‌ها

همچنان گریه می‌کند کودکِ همسایه

به جای همه.

 

حق با اوست

همه‌ی ما بی‌جهت به جهان آمده‌ایم.

جهان

پیرتر از آن است

که این همه حرف،

که این همه حدیث!

 

 

 

              "سید علی صالحی"

 

 

 

      پ.ن:

 

ﺗﻤﺎﻣﻲ ﺭﻭﺯﻫﺎ ﻳﻚ ﺭﻭﺯﻧﺪ

ﺗﻜﻪﺗﻜﻪ

ﻣﻴﺎﻥ ﺷﺒﻲ ﺑﻲﭘﺎﻳﺎﻥ...

 

نویسنده: سحر - سه‌شنبه ۱٢ آذر ۱۳٩٢

 

سرود نواخته می شود

همه می ایستیم

لبخند می زنیم...

 

سرود به پایان می رسد

اما هنوز ایستاده ایم...

-صندلی ها را دزدیده اند

زمین را هم فروخته اند-

دیگر جایی برای نشستن نداریم...

 

" واهه آرمن "

 

 

 

 

پ.ن:

 

آن حرکت آخر پایت

که نمی‌دانست

پیش بیاید

یا پس برود

می‌ماند

پشت در این خانه

مثل من...

نویسنده: سحر - دوشنبه ۱۱ آذر ۱۳٩٢

برای خندیدن

هنوز راه‌های زیادی پیدا می شود

می‌توانی جلوی آینه بایستی و

برای خودت شکلک دربیاوری

(این کار فقط یک‌بار خنده‌دار است)

 

می‌توانی بنشینی و

حماقت‌های زندگی‌ات را

یکی یکی پیش رو بگذاری و بشماری

(این خنده‌های بی‌شماری را در پی خواهد داشت

اگرچه کمی تلخ)

 

یا اگر هیچ‌یک میسر نشد

بی‌دلیل بلند شو  بلند

قاه قاه بخند

(قهقهه‌های هیستریک هم

گاهی گرهی را باز می‌کنند

بگذار بگویند دیوانه‌ای

وقتی‌که دیوانگی

تنها مجالِ توست برای خندیدن)

 

اگر باز نشد

روی میز

دست‌هایت را به هم حلقه کن

پیشانیت را روی انگشت‌های درهم فرورفته‌ات بگذار

و زار زار گریه کن

آن‌قدر گریه کن

تا گریه‌ها تمام شوند

حتماً دیگر در تو جایی باز خواهد شد

برای یک لبخند...

 

"شهاب مقربین"

 

 

پ.ن:

 

به خاطر کندن گل سرخ ارّه آورده‌اید؟

چرا ارّه؟

فقط به گل سرخ بگویید: تو، هِی تو !

خودش می‌اُفتد و می‌میرد!

نویسنده: سحر - یکشنبه ۱٠ آذر ۱۳٩٢

هرشب خواب می بینم

سقوط می کنم از یک آسمانخراش

و تو از لبه آن

خم می شوی و

دستم را می گیری

سقوط می کنم هرشب

از بام شب

و اگر تو نباشی

که دستم را بگیری

بدون شک

صبحگاه

جنازه ام را

در اعماق دره ها پیدا می کنند...

 

"رسول یونان"

 

 

پ.ن:

 

تنهایی از کنارِ همین تیرک برق آغاز شد

و به شهر

کشور

و زمین

گسترش پیدا کرد...

نویسنده: سحر - شنبه ٩ آذر ۱۳٩٢

باز هم زمین لرزید...

و دل من نیز...

باز هم...

 

 

 

 

هزاران کودک عریان

در برف

کابوس شب زمستانی

 

"عباس کیارستمی"

 

 

 

پ.ن:

 

از هر گلوله

یک پرنده

کشته می‌شود...

هزار پرنده

پرواز می‌کنند...

 

 

 

 

نویسنده: سحر - شنبه ٢ آذر ۱۳٩٢

 

ای ایران...

بسیاری آن را مردمی ترین سرود معاصر در ایران دانسته اند...

 

ای ایران ای مرز پر گهر

ای خاکت سرچشمه ی هنر

دور از تو اندیشه بدان

پاینده مانی تو جاودان

ای دشمن از تو سنگ خاره ای من آهنم

جان من فدای خاک پاک میهنم

مهر تو چون شد پیشه ام

دور از تو نیست اندیشه ام

در راه تو کی ارزشی دارد این جان ما

پاینده باد خاک ایران ما...

سنگ کوهت درّ و گوهر است

خاک دشتت بهتر از زر است

مهرت از دل کی برون کنم

برگو بی مهر تو چون کنم...

تا گردش جهان و دور آسمان به پاست

نور ایزدی همیشه رهنمای ماست

مهر تو چون شد پیشه ام

دور از تو نیست اندیشه ام

در راه تو کی ارزشی دارد این جان ما

پاینده باد خاک ایران ما...

ایران ای خرم بهشت من

روشن از تو سرنوشت من

گر آتش بارد به پیکرم

جز مهرت در دل نپرورم

از آب و خاک و مهر تو سرشته شد گلم

مهر اگر برون رود گلی شود دلم...

مهر تو چون شد پیشه ام

دور از تو نیست اندیشه ام

در راه تو کی ارزشی دارد این جان ما

پاینده باد خاک ایران ما...

 

این قطعه را روح الله خالقی در سال ۱۳۲۳ در آواز دشتی بر روی شعری از حسین

گل گلاب ساخت...

حسین گل گلاب دلیل سرودن این شعر را این چنین بیان نموده:

وقتی در سال ۱۳۲۳ ایران تحت اشغال متفقین بود. بعد از ظهر یکی از روزهای تابستان

در خیابان، شاهد حرکات دور از نزاکت بعضی از سربازان انگلیسی با مردم بودم و از

ناراحتی نمی‌دانستم چه کنم، بی اختیار راه انجمن موسیقی را که تازه تأسیس شده

 بود، پیش گرفتم. وقتی خالقی مرا دید گفت: چرا ناراحتی؟ واقعه را برایش تعریف

کردم. او گفت ناراحتی فایده‌ای ندارد بیا کاری کنیم و سرودی بسازیم.

 این بود که سرود ای ایران خلق گردید...

نخستین اجرای آن، در ۲۷ مهرماه ۱۳۲۳ در تالار دبستان نظامی دانشکدهٔ افسری در

خیابان استانبول دو شب متوالی برگزار شد.

استقبال و تاثیر این سرود باعث شد که وزیر فرهنگ وقت، هیئت نوازندگان را به مرکز

 پخش صدا دعوت کرد تا صفحه‌ای از آن ضبط و همه روزه از رادیو طهران پخش شود.

اجرای اولیه این اثر ملی نایاب است.

 اجرای دیگر، مربوط به سال‌های ۱۳۳۷ تا ۱۳۴۲ در برنامه ی گلها است که

 غلامحسین بنان این سرود را خواند.

در سال ۱۳۵۰ نیز اُپرای رادیویی این سرود با همکاری ارکستر بزرگ رادیو تلویزیون ملی

 ایران با رهبری فرهاد فخرالدینی و خوانندگی اسفندیار قره باغی  انجام گرفت.

دو اجرای دیگر از این اثر نیز یکی با صدای حسین سرشار و دیگری با صدای رشید

وطن دوست موجود است.

 

در شصتمین سالگرد ساخت این سرود در مهرماه ۱۳۸۳ارکستر ملی ایران آن

 را در تالاروحدت اجرا کرد که تمامی ۷۰۰ نفر جمعیت حاضر در سالن آن را

همنوا خواندند...

 

درود بر روح پاک حسین گل گلاب ...

درود بر استاد روح الله خالقی و تمام آزاداندیشان ایران...

یادش گرامی ...

 

پ.ن:

هیچ گاه بدون اشک این سرود ملی را نخوانده ام...

گویی برای لرزاندن تارهای دل ماست ...

و تلنگری تا به یاد بیاوریم آن چه را که بوده ایم

و آن چه را که هستیم...

 

 

 

 

نویسنده: سحر - جمعه ۱ آذر ۱۳٩٢

تو

تا آخر ِ عمر

درگیر ِ من خواهی بود

و تظاهر می کنی

نیستی...

مقایسه، تو را از پا در خواهد آورد

من

می دانم به کجای قلبت شلیک کرده ام

تو دیگر

خوب نخواهی شد...

 

 

"فهیمه امامی"

 

 

 

 

پ.ن:

 

ما

دو حباب کنار هم بودیم

که می ترسیدیم

هنگام یکی شدن

نفهمیم

کداممان نابود شده است....

 

روزی از روزها شبی از شب ها خواهم افتاد و خواهم مرد... اما می خواهم هر چه بیشتر بروم.... تا هر چه دورتر بیفتم... تا هر چه دیرتر بیفتم... هر چه دیرتر و دورتر بمیرم... نمی خواهم حتی یک گام یا یک لحظه... پیش از ان که می توانسته ام بروم و بمانم... افتاده باشم و جان داده باشم
کدهای اضافی کاربر :


كد موسيقي براي وبلاگ