هودا
ما را از همان جنسی ساخته‌اند که رؤیاها را، و حضور کوچک ما را هاله‌ای از خواب فراگرفته‌است
صفحات وبلاگ
کلمات کلیدی مطالب

 

منو حالا نوازش کن...

که این فرصت نره از دست...

شاید این آخرین باره که این احساس زیبا هست...

 

منو حالا نوازش کن...

همین حالا که تب کردم...

اگه لمسم کنی شاید به دنیای تو برگردم...

 

هنوزم می شه عاشق شد...

تو باشی کار سختی نیست...

بدون مرز با من باش...اگر چه دیگه وقتی نیست...

نبینم این دم رفتن تو چشمات غصه می شینه...

می دونم قسمتم اینه...

 

تو از چشمای من خوندی ...که از این زندگی خستم...

کنارت اون قدر آرومم که از مرگ هم نمی ترسم...

تنم سرد ولی انگار تو دستای تو آتیشه...

خودت پلکامو می بندی و این قصه تموم می شه...

 

هنوزم می شه عاشق شد...

تو باشی کار سختی نیست...

بدون مرز با من باش...اگر چه دیگه وقتی نیست...

نبینم این دم رفتن تو چشمات غصه می شینه...

می دونم قسمتم اینه...

 

پ.ن: عاشق این عاشقانه ام...

 

همه ی  ما اشتیاق دیدن "نور"ی را داریم که پشت در است...

دوست داریم این نور به میان اتاق پیش روی همه بیاید...



تاريخ : یکشنبه ٢۸ آذر ۱۳۸٩ | ۸:۳٥ ‎ب.ظ | نویسنده : سحر | نظرات ()
روزی از روزها شبی از شب ها خواهم افتاد و خواهم مرد... اما می خواهم هر چه بیشتر بروم.... تا هر چه دورتر بیفتم... تا هر چه دیرتر بیفتم... هر چه دیرتر و دورتر بمیرم... نمی خواهم حتی یک گام یا یک لحظه... پیش از ان که می توانسته ام بروم و بمانم... افتاده باشم و جان داده باشم
کدهای اضافی کاربر :


كد موسيقي براي وبلاگ