هودا
ما را از همان جنسی ساخته‌اند که رؤیاها را، و حضور کوچک ما را هاله‌ای از خواب فراگرفته‌است
صفحات وبلاگ
کلمات کلیدی مطالب

 

در آغاز آشنائی مان

من بودم و هراس بود و

تب احساسی عاشقانه

                              و پنهان از تو...

و تو آرام آرام...

گفتی در تو رها شوم...

در صمیمانه گی و مهربانی تو...

گفتی به تو اعتماد کنم...

و من

به گونه ای که به هیچ کس پیش از این

      اعتماد می کنم به تو...

اکنون

ترانه ای کلمه به کلمه ی درون ام را

     برای تو می خوانم...

کشف دنیای رابطه های ژرف ...

چه حس خوب شگفتی ست...

که مرا به همین گونه ای که منم

                 تو می بینی...

تو را سپاس...

که الفبای یگانه گی عشق را به من

                                  تو آموختی...

و من

در آرزوی لحظه های بسیار با تو بودن ام...

 

"سوزان پالیس شوتس"

 

پ.ن: ماسه ها چشم به راه موج های آب اند...



تاريخ : جمعه ۱٠ دی ۱۳۸٩ | ٤:٢۸ ‎ب.ظ | نویسنده : سحر | نظرات ()
روزی از روزها شبی از شب ها خواهم افتاد و خواهم مرد... اما می خواهم هر چه بیشتر بروم.... تا هر چه دورتر بیفتم... تا هر چه دیرتر بیفتم... هر چه دیرتر و دورتر بمیرم... نمی خواهم حتی یک گام یا یک لحظه... پیش از ان که می توانسته ام بروم و بمانم... افتاده باشم و جان داده باشم
کدهای اضافی کاربر :


كد موسيقي براي وبلاگ