هودا
ما را از همان جنسی ساخته‌اند که رؤیاها را، و حضور کوچک ما را هاله‌ای از خواب فراگرفته‌است
صفحات وبلاگ
کلمات کلیدی مطالب

 

وه که جهنم نیز

چندان که پای فریب در میان باشد

زمزمه اش

ناخوشایندتر از زمزمه ی بهشت نیست...

می پنداشتیم که سپیده دمی رنگین

با بوسه یی

    بر خون امیدوار ما بخواهد شکفت...

و یاران یکایک از پا در آمدند...

و نام ایشان از خاطره ها برفت...

در ظلماتی که شیطان و خدا جلوه ی یک سان دارند...

دیگر آن فریاد عبث را مکرر نمی کنم...

مسلک ها به جز بهانه ی دعوائی نیست...

بر سر کرسی اقتداری...

و انسان

دریغا که به درد قرونش خو کرده است...

.

.

.

به نو کردن ماه بر بام شدم...

با عقیق و سبزه و آینه...

داسی سرد بر آسمان گذشت...

که پرواز کبوتر ممنوع است...

 

صنوبرها به نجوا چیزی گفتند...

و گزمه گان به هیاهو شمشیر در پرندگان نهادند...

 

ماه بر نیامد...

"شاملوی بزرگ"

 

انسان هایی زنده هستند که یک دم از مبارزه دست

 برنمی دارند...

آتش گرفته ام اما هوائی نیست که بسوزم....

خوشا در چنگ شب مردن... ولی از مرگ شب گفتن...



تاريخ : دوشنبه ٢ اسفند ۱۳۸٩ | ۱٢:۱۳ ‎ق.ظ | نویسنده : سحر | نظرات ()
روزی از روزها شبی از شب ها خواهم افتاد و خواهم مرد... اما می خواهم هر چه بیشتر بروم.... تا هر چه دورتر بیفتم... تا هر چه دیرتر بیفتم... هر چه دیرتر و دورتر بمیرم... نمی خواهم حتی یک گام یا یک لحظه... پیش از ان که می توانسته ام بروم و بمانم... افتاده باشم و جان داده باشم
کدهای اضافی کاربر :


كد موسيقي براي وبلاگ