هودا
ما را از همان جنسی ساخته‌اند که رؤیاها را، و حضور کوچک ما را هاله‌ای از خواب فراگرفته‌است
صفحات وبلاگ
کلمات کلیدی مطالب

 

به هر کجا که هستی

دریچه را بگشای...

آواز اندوهگین ترین پرنده ی جهان

از کنار پنجره ات

در گذر است...

 

 

 

پ.ن:

در تن من

شب هست...

و در ته چشم های من...

و مرا از شب

رهائی

نخواهد بود...

 



تاريخ : دوشنبه ٢٠ خرداد ۱۳٩٢ | ٦:٤٩ ‎ب.ظ | نویسنده : سحر | نظرات ()
روزی از روزها شبی از شب ها خواهم افتاد و خواهم مرد... اما می خواهم هر چه بیشتر بروم.... تا هر چه دورتر بیفتم... تا هر چه دیرتر بیفتم... هر چه دیرتر و دورتر بمیرم... نمی خواهم حتی یک گام یا یک لحظه... پیش از ان که می توانسته ام بروم و بمانم... افتاده باشم و جان داده باشم
کدهای اضافی کاربر :


كد موسيقي براي وبلاگ