هودا
ما را از همان جنسی ساخته‌اند که رؤیاها را، و حضور کوچک ما را هاله‌ای از خواب فراگرفته‌است
صفحات وبلاگ
کلمات کلیدی مطالب

حقیقت دارد تو را دوست دارم...
در این باران
می خواستم تو در
انتهای خیابان نشسته باشی
من عبور کنم ...
سلام کنم ...
لبخند تو را در باران می خواستم ...
می خواهم
تمام لغاتی را که می دانم برای تو
به دریا بریزم ...
دوباره متولد شوم ...
دنیا را ببینم ...
رنگ کاج را ندانم...
نامم را فراموش کنم ...
دوباره در آینه نگاه کنم ...
ندانم پیراهن دارم
کلمات دیروز
را امروز نگویم ...
خانه را برای تو آماده کنم...
برای تو یک چمدان بخرم 
تو معنی سفر را از من بپرسی...
لغات تازه را از دریا صید کنم
لغات را
شستشو دهم
آنقدر بمیرم
تا زنده شوم...

 

"احمد رضا احمدی"

 

 

پ.ن:

اینجا برای از تو نوشتن هوا کم است...

دنیا برای از تو نوشتن مرا کم است...

اکسیر من نه این که مرا شعر تازه نیست...

من از تو می نویسم و این کیمیا کم است...



تاريخ : جمعه ٢٤ آبان ۱۳٩٢ | ۱۱:٤۱ ‎ب.ظ | نویسنده : سحر | نظرات ()
روزی از روزها شبی از شب ها خواهم افتاد و خواهم مرد... اما می خواهم هر چه بیشتر بروم.... تا هر چه دورتر بیفتم... تا هر چه دیرتر بیفتم... هر چه دیرتر و دورتر بمیرم... نمی خواهم حتی یک گام یا یک لحظه... پیش از ان که می توانسته ام بروم و بمانم... افتاده باشم و جان داده باشم
کدهای اضافی کاربر :


كد موسيقي براي وبلاگ