هودا
ما را از همان جنسی ساخته‌اند که رؤیاها را، و حضور کوچک ما را هاله‌ای از خواب فراگرفته‌است
صفحات وبلاگ
کلمات کلیدی مطالب

 

شاخه‌ی عشق را شکستم

آن را در خاک دفن کردم

و دیدم که

باغم گل‌کرده‌است...

 

 

کسی نمی تواند عشق را بکشد


اگر در خاک دفنش کنی

دوباره می روید

اگر پرتابش کنی به آسمان

بال هایی از برگ در می آورد

و در آب می افتد...

 

با جوی‌ها می‌درخشد

و غوطه‌ور در آب

برق می‌زند.

 

 

خواستم آن را در دلم دفن کنم

ولی دلم خانه‌ی عشق بود

درهای خود را باز کرد

و آن را احاطه کرد با آواز از دیواری تا دیواری...

دلم بر نوک انگشتانم می‌رقصید ...

 

 

عشقم را در سرم دفن کردم

و مردم پرسیدند

چرا سرم گل داده‌است

چرا چشم هایم مثل ستاره‌ها می درخشند...

و چرا لب هایم از صبح روشن‌ترند...

 

 

می خواستم این عشق را تکه‌تکه کنم

ولی نرم و سیال بود، دور دستم پیچید...

 

و دست‌هایم در عشق به دام افتادند...

 

 

حالا مردم می‌پرسند که من زندانی کیستم...

 

 

 

 

 

پ.ن:

جست و جوی خداوند یک شب تاریک است...

هر روز انسان یک شب تاریک است ...

هیچ کس نمی داند دقیقه ی بعد چه رخ خواهد داد...

 

 

 



تاريخ : چهارشنبه ٢٩ آبان ۱۳٩٢ | ٧:٥٦ ‎ب.ظ | نویسنده : سحر | نظرات ()
روزی از روزها شبی از شب ها خواهم افتاد و خواهم مرد... اما می خواهم هر چه بیشتر بروم.... تا هر چه دورتر بیفتم... تا هر چه دیرتر بیفتم... هر چه دیرتر و دورتر بمیرم... نمی خواهم حتی یک گام یا یک لحظه... پیش از ان که می توانسته ام بروم و بمانم... افتاده باشم و جان داده باشم
کدهای اضافی کاربر :


كد موسيقي براي وبلاگ