عشق یعنی درک بی نهایت انسان...یعنی پذیرفتن هر کس به همان گونه ای که هست...نه به گونه ای ایده آل
و پس، چرا من باز، در میان شما، تنها می مانم؟
می دانم... کبوتری هم اگر باشم... جز مشتی بال و نفس نیستم... و کیست از شما که نداند من کبوتری هم اگر باشم هرگز آمخته ی قفس نمی شوم... و هیچ گاه خانگی ی هیچ کس...
آزادم... آزادم... آزاد... و خوب می دانم... آزادی... مثل هوای بامدادی خوب است... اما چراست _از خود می پرسم_ و از کجاست که در دلم همیشه غروب است؟
آزادم: آن چنان که تو پنداری از خاندان بادم... و باد... باد از چهارسو باد... از هزار سو باد... آه بار دگر چمدانم را باید باید ببندم... -سوی کجا؟ چه می دانم؟ شاید دلم برای کجا تنگ است... شاید _چه می دانم من... من چه می دانم_ شاید... شاید دلم برای خدا تنگ است... شاید دلم برای شما...
"اسماعیل خویی" پ.ن: صد بار اگر به خاک کشندم... صد بار اگر که اسخوان شکنندم... گاه نیاز باز آن هیمه ام که شعله برانگیزد... آن ریشه ام که جنگل از آن خیزد... ...
امیرکبیر به مامور قتل خود از طرف ناصرالدین شاه در فین کاشان: "به شاه بگو دارالفنونی ساختم که از هر آجرش یک امیرکبیر بیرون خواهد آمد..."
| Design By : Night Melody |
