عشق یعنی درک بی نهایت انسان...یعنی پذیرفتن هر کس به همان گونه ای که هست...نه به گونه ای ایده آل
فقط خدا و خود من می دانم که در قلب من چه می گذرد... دوست دارم سینه ام را بشکافم ...قلبم را بیرون بکشم تا همه ببینند... زیرا کسی که خود را برای خویشتن اشکار می کند...آرزوی شگرف تر از آن ندارد که دیگران درکش کنند... اولین شاعر جهان حتما بسیار رنج برده است ...آن گاه که تیر و کمانش را کنار گذاشت و سعی کرد برای یارانش وصف کند هنگام غروب خورشید چه احساس کرده... و کاملا محتمل است که این یاران حرف هایش را مسخره کرده باشند...لیک او باز چنین می کند... هیچ کس نمی تواند به تنهایی از زیبایی که درک می کند لذت ببرد...و این گونه است که زندگی در ما که در جستجوی مطلقیم و برای انزوای مطلق خود باغی می سازیم شوری به جا می گذارد تا با تمام وجودمان از هر لحظه لذت ببریم... دوست دارم سراسر زندگی را که در من است زندگی و هر لحظه را تا نهایتش درک کنم... اگر بتوانم در قلب یک انسان گوشه ای تازه را به او بنمایانم بیهوده نزیستم... موضوع خود زندگی است...نه شعف یا درد...یا شادی یا ناشادی... نفرت به همان اندازه ی دوست داشتن خوب است... یک دشمن می تواند به خوبی یک دوست باشد... اگر خورشید ...گرما و رنگین کمان را می پذیرم، باید تندر را نیز بپذیرم...و طوفان را و باران را... برای خود زندگی کن و زندگیت را بزی... نیازمند آنم که بگذارم چیزهایی که بایدرخ بدهد... پس باید برای حوادث غیر مترقبه آماده بود...برای من هر روز که می گذرد تفاوت دارد...هشتاد ساله هم که بشوم همچنان منتظر تجربه هایی می مانم که درون و بیرونم را دگرگون کند... می خواهم از هر لحظه ی زندگی که هنوز برایم باقی مانده استفاده کنم... "جبران خلیل جبران"
پ.ن: این که می دانم تو در کنار منی... که مرا درک می کنی ... و مرا دوست داری... به من برای تحمل این روزگار سخت دل می دهد... اگر شبیه تو کسی در کنار هر کس بود... جهان چه بهشتی... چه بهشت پر آرامشی بود...
| Design By : Night Melody |
