هودا

عشق یعنی درک بی نهایت انسان...یعنی پذیرفتن هر کس به همان گونه ای که هست...نه به گونه ای ایده آل

 

بس قدرتمندم...

هیچ ندارم کس از من بستاند...

هیچ ندارم بلرزم از بیم از دست دادن...

هیچ ندارم پنهان کنم در سکوت...

یا سراپا چشم باشم از بیم ربوده شدن...

 

می توانم بی پروا بایستم...

رودر روی همه ی بادهای جهان...

 

بوزید ای تندبادها! تازیانه های خود را بر من فرود آورید!

چه دارم به یغما برید؟

هیچ برای خود نمی برم...

که در هم شکنیدم...

هیچ برای خود نمی خواهم

که به زانویم در آورید...

هیچ نیندوخته ام در کاسه ی تهی دستانم

که به زنجیرم کشید...

 

آزادم اکنون،

با بال ها و رویاهایی رها،

بس توانا برای در آغوش گرفتن همه چیز،

 

و تو ای دنیا!

هر چه بیشتر از من می ستانی،

بیشتر در چنگ منی...

و چون از خود دست شویم...

بیشتر از هر زمان دیگر متعلق به منی.

 

 

"بلاگا دیمیتروا"

 

پ.ن:

همیشه خاطرات عاشقانه از "نخستین روز...

نخستین ساعت...نخستین لحظه و نخستین نگاه و نخستین

کلمات" آغاز می شود...همان گونه که سیاست از "نخستین

زندان ...نخستین شلاق و نخستین دشنام های یک بازپرس"

 

 

 

چقدر اینجا بودن خوبه...

دور از هیاهو و بیداد این سنگین روزها...

 

نوشته شده در پنجشنبه ٢ تیر ۱۳٩٠ساعت ٧:٠۳ ‎ب.ظ توسط سحر نظرات () |

 

خیلی زیاد...خیلی کم...

خیلی چاق ...خیلی لاغر...یا هیچ کس

خنده یا اشک...

متنفران...عشق بازان...

سربازان از میان خیابان های خونین می گذرند...

و به دختران به زور سر نیزه تجاوز می کنند...

تنهایی در این دنیا هست...

آن قدر عظیم که در حرکت آرام عقربه های ساعت

می بینیش...

مردم، خسته

فلج

به خاطر عاشق بودن یا به خاطر عاشق نبودن...

مردم با هم خوب نیستند...

همه در برابر هم اند...

پول دارها با پول دارها خوب نیستند...

فقرا با فقرا

ما می ترسیم...

نظام آموزشی مان یادمان داده

که همه مان می توانیم

بزرگ ترین برنده باشیم...

ولی چیزی راجع به فلک زده ها

یا آن ها که خودکشی می کنند

به ما نگفت...

یا از وحشت انسانی که در جایی

درد می کشد....

و تنها

بی عشق...

بی کلام...

گلدانی را آب می دهد...

مردم با هم خوب نیستند...

مردم با هم خوب نیستند...

مردم با هم خوب نیستند...

و فکر می کنم که هرگز نخواهند شد...

ولی گاهی به این موضوع فکر می کنم...

مردم با هم خوب نیستند

شاید اگر بودند

مرگ هامان این قدر دردناک نبود....

باید راهی باشد...

حتما باید راهی باشد...

که تا به حال به فکرمان نرسیده...

چه کسی این مغز را به من داد؟

که می گرید....

که می خواهد...

و می گوید که هنوز امیدی هست...

و نمی گوید نه...

"چارلز بو کفسکی"

پ.ن:

یک روز شاید

  همراه پرواز پرستوی عاشق

       واژه ی لبخند

          به سرزمین سوخته ی من برگردد...

نوشته شده در چهارشنبه ٢۱ اردیبهشت ۱۳٩٠ساعت ۱٠:٠٩ ‎ب.ظ توسط سحر نظرات () |

 

هذیون دیگه ضامن تبلیغات نیس!

نه جنگ،

نه دیوونه خونه، نه حرفای قشنگ آدم بدبخت!

آدم یه دم ور می زنه و حالیشه که چی می گه!

از خودش می گه!

از چشاش!

از دهنش!

از گوشاش!

چشاش واسه دیدن هر چی که به نفعشه!

دهنش واسه این که بگه همه چی موندگاره!

و گوشاش که فقط صدای خودش میشنفن!

این روزا دیگه از قیمت خوشبختی و

عشق یه روزه حرفی نیس!

دیگه مرگه روحی وجود نداره!

تنها نذاکته که موندنی!

دیگه بچه های خیابونی وجود ندارن!

(این حرف نیش آدم وا می کنه)

دیگه زنای اون جوری نیستن!

(این حرف کاری می کنه که آدم

از زور خنده ول شه رو زمین)

دیگه مرد نون نخورده ای نیس!

(این حرف حتا نمیشه تصور کرد!)

هذیون دیگه آگهی های الوون نداره!

نمی شه امروز رو شمرده تعریف کرد!

دیگه فاحشه ای نیس که اشک آدم رو دربیاره!

دیگه سربازی نیس که خودش تو جنگ نفله کنه!

دیگه آدم احمقی نیس که شیکم گنده کنه!

هیشکی دنبال سوراخ موش نمیگرده!

کسی محتاج خالی بندی نیس!

چیزی واسه کش رفتن باقی نمونده!

دیگه کارگری نیس که راضی یا ناراضی باشه ...

واسه این که تو جیبش یه گوله پول داره یا چن تا سوراخ!

دیروز یه تخم مرغ شکسته س!

فردا یه تخم که مرغ روش خوابیده!

امروز دل من!

آهنگ دل من یه آهنگ مونده گاره!

"پل الوار"

برگردان: یغما گلرویی

پ.ن:

تاریک ترین ساعت شب،

           ساعت قبل از طلوع آفتاب است...

...سارها در حال پرواز هم ،در ترس و هراسند...

و بازها در هنگام مرگ حتی با شکوه و مغرور...

 

 

نوشته شده در پنجشنبه ۱ اردیبهشت ۱۳٩٠ساعت ٥:٠۳ ‎ب.ظ توسط سحر نظرات () |

 

امسال با یه حس نو سال جدید شروع کردم...شاد نبودم...

نوعی سرگردانی...

به هرحال آغاز شد...به یزد رفتم...یکی از زیباترین شهرهای ایران...

توی کوچه پس کوچه هاش می شه یه عمر از این که ایرانی هستی

 لذت ببری...

عاشق بادگیراش، سردابه هاش،کوزه های سفالیش...

عاشق اصالت این شهر شدم...

مردم یزد در مورد شهرشون اطلاعات خیلی خوبی داشتند و این باعث

 خوشحالیه...وقتی ازشون سوالی می کردی دقیق توضیح می دادند...

به آتشکده یزد رفتم...چه جملات آرامش بخشی از "زرتشت بزرگ" با

خط خوش روی دیوارها  بود...

در یزد می شه ایران واقعی رو دید...خالی از تجمل و ظواهر ...

به تهران هم رفتم و "موزه ایران باستان" ...منشور کورش هنوز اونجا

 بود...جملات این منشور با این که ناقص هستند...ولی قادر هستند به

چشم هر انسانی اشک بیارند...چه شکوه و عظمتی...

و چه عدالتی...

نوروز امسال هم در سفر گذشت...

.

.

.

شیراز امشب بارونی و رویایی شده ...

اگر چه هر جای ایران واسه ی من جذاب و دیدنیه...

ولی شیراز عشق منه...و زیباترین شهر دنیا...

پ.ن:عشق به دیگری، ضرورت نیست، حادثه است...

عشق به وطن، ضرورت است، نه حادثه...

عشق یعنی پویش ناب دائمی، به سراغ خستگان روح نمی آید...

حکومت هایی که معنی دوست داشتن را نمی فهمند

نفرت انگیزند...و نفرت انگیزترین چیزی  که خداوند خدا رخصت داد

تا ابلیس به انسان هدیه کند حکومتی ست که عشق را نمی فهمد...

"نادر ابراهیمی"

جنگل در اندیشه های سبز تو جاری ست...

نوشته شده در پنجشنبه ۱۸ فروردین ۱۳٩٠ساعت ٧:٥٥ ‎ب.ظ توسط سحر نظرات () |

 

دوباره، ماهی سرخ

دوباره، آبی آب

دوباره عیدی ی من

غزل های ترد ناب

دوباره دست های تو

سفره ی هفت سین من

وقت تحویل بهار

ساعت عاشق شدن...

ما باید دوباره بچگی کنیم...

سبزی بهار و زندگی کنیم...

دوباره مادربزرگ

رخت نو ، سوزن زده

تخم مرغ رنگی هم

از قفس در اومده

ساز پرناز تو کو؟

نت به نت از ما بگو

از ترانه چکه کن

در بهار شست و شو

قصه ی دوباره ها

سکه یی به نام ما

دوباره شهزاده یی

عاشق مرد گدا

دوباره لمس علف

عطر زاییدن گل

دوباره رنگین کمون

روی تنهایی پل

دوباره قایم موشک

سر چها راه شلوغ

دوباره عید دیدنی

از غزل های "فروغ"

ما باید دوباره بچگی کنیم

سبزی بهار و زندگی کنیم...

 

 

"شهیار قنبری"

 

 

 

 

پ.ن:

کاش این بهار ...بهار آزادی بود...

برای تمام مردم دنیا که در آرزوی صلح هستند...

در آرزوی آرامش و عدالت...

ما منتظر اون روزیم...هر چند از ما دور باشه...

 

تا دریا، دریاست...رودی جاری باش...

 

بهار همیشه من رو یاد شعر "شهیار عزیزم" می اندازه

 و صدای همیشه جاودان  "فرهاد مهراد"...

بوی عیدی..بوی توپ...بوی کاغذ رنگی...

بوی یاس جانماز ترمه ی مادربزرگ...

با اینا زمستون و سر می کنم...

با اینا خستگی مو در می کنم...

 

 

 

 

ولی امسال خستگی رو تنم مونده...

امسال دلم خوش نیست...شاد نیستم...

یه غم بزرگ تو دلم سنگینی می کنه...

با این که بهارهای شیراز بارونی و زیباست...ولی چشم

 من این زیبایی ها رو نمی بینه...

اتفاقات این روزها در دنیا...درونم آشفته تر کرده...

سیر سعودی تا سقوط...

 

 

برای تک تک انسان های آزاده...

برای تمام دوستای "هودا"...

"سونیای مهربونم،نسرینم ،دریا و  نارون و سکوتم ...

ماهدیسم،خورشید خانومم،مرجانه و نازلی نازنینم

سوما،سوسن و ماهرخ و شادی عزیزم...

جواد بی انتها...سپهر و اسماعیل ...محسن و سیاوش...

سینا...سیاوش ولی زاده...آدم مریخی...

محمد رمضانی مهربون...محمد طالبی...

مجید و مهرداد...

و تمام دوستای دیگه ای که سر می زنن به اینجا...

سال خوبی آرزو می کنم...

سالی پر از آزادی و صلح...

سالی که در هیچ کجای دنیا جنگی نباشه...

سالی که هیچ انسانی خون برادرش رو نریزه...

و سال پر از عشق و دوستی و محبت...

درونتون زیباتر شه...از کینه و کدورت خالی شه...

و به جاش آرامش بشینه...و حس پرواز به سوی

 حقیقت...

نوروز پیشاپیش مبارک...

اما عید ما روزی دگر باشد...

نوشته شده در شنبه ٢۸ اسفند ۱۳۸٩ساعت ٩:٤٧ ‎ب.ظ توسط سحر نظرات () |

 

سلام دوستای مهربون بلاگ "هودا" دیروز روز جهانی "زن" بود...

ولی اینترنت من قطع بود ...و هر کاری کردم درست نشد...

به هر حال با یه روز تاخیر...این روز رو به همه ی زنان آزاده ی دنیا

که در راه آزادی و عدالت می جنگند...

به همه ی شیر زنان زجر کشیده ی دنیا که در راه آزادی وطن فرزند

 دادند...همسر دادند...تبریک می گم...

و دوست دارم دست تک تک زنان بی سواد و زحمت کشی که در

 زندگی جز سختی نکشیدند رو ببوسم...

"شیرین عبادی" و "زهرا رهنورد" رو در آغوش بکشم...

تا احساس کنم زن ایرانی هنوز زنده است....و نفس می کشه...

و هنوز مفهوم آزادی و صحیح زیستن رو فراموش نکرده...

 

 

پاره ای از من...

                   همواره در حسرت گرما...

                      و محروم از آن...

پاره ای از من...

                 همساز با سپیده ی بردمیده

                      و همواره اسیر سایه های رویا

پاره ای از من...

                سرشار از پر پرواز...

                  و گم کرده سهم خود از آبی آسمان...

پاره ای از من...

                 من واقعی ام، با چشمان یک کودک...

                 همراه پرندگان مهاجر، گریزان در دوردست ها...

 

این شعر از"بلاگا دیمیتروا" شاعر توانای بلغاری هست که زندگی

 خود را وقف دفاع از حقوق بشر و اصلاحات سیاسی کرد...

 

 

پ.ن: هر روز سبو سبو ز ما برگیرند...

                                 تا زود بخشکیم ولی دریائیم...

 

 

برهر سبزه خون دیدم...در هر خنده درد دیدم...

از هر خون سبزه یی می روید...از هر درد لبخنده ئی...

             چرا که شهید درختی ست...

نوشته شده در چهارشنبه ۱۸ اسفند ۱۳۸٩ساعت ٩:٠٩ ‎ب.ظ توسط سحر نظرات () |

 

وه که جهنم نیز

چندان که پای فریب در میان باشد

زمزمه اش

                 ناخوشایندتر از زمزمه ی بهشت نیست...

می پنداشتیم که سپیده دمی رنگین

با بوسه یی

            بر خون امیدوار ما بخواهد شکفت...

و یاران یکایک از پا در آمدند...

و نام ایشان از خاطره ها برفت...

در ظلماتی که شیطان و خدا جلوه ی یک سان دارند...

دیگر آن فریاد عبث را مکرر نمی کنم...

مسلک ها به جز بهانه ی دعوائی نیست...

بر سر کرسی اقتداری...

و انسان

دریغا که به درد قرونش خو کرده است...

.

.

.

به نو کردن ماه بر بام شدم...

با عقیق و سبزه و آینه...

داسی سرد بر آسمان گذشت...

که پرواز کبوتر ممنوع است...

صنوبرها به نجوا چیزی گفتند...

و گزمه گان به هیاهو شمشیر در پرندگان نهادند...

ماه بر نیامد...

"شاملوی بزرگ"

انسان هایی زنده هستند که یک دم از مبارزه دست

                                                             برنمی دارند...

آتش گرفته ام اما هوائی نیست که بسوزم....

خوشا در چنگ شب مردن... ولی از مرگ شب گفتن...

نوشته شده در دوشنبه ٢ اسفند ۱۳۸٩ساعت ۱٢:۱۳ ‎ق.ظ توسط سحر نظرات () |

 

و پس، چرا

من باز، در میان شما،

تنها می مانم؟

می دانم...

کبوتری هم اگر باشم...

جز مشتی بال و نفس نیستم...

و کیست از شما که نداند

من

کبوتری هم اگر باشم

                                هرگز

                                         آمخته ی قفس نمی شوم...

و هیچ گاه

خانگی ی هیچ کس...

آزادم...

آزادم...

آزاد...

و خوب می دانم...

آزادی...

مثل هوای بامدادی

خوب است...

اما چراست

_از خود می پرسم_

و از کجاست

که در دلم همیشه غروب است؟

آزادم:

آن چنان که تو پنداری از خاندان بادم...

و باد...

باد

از چهارسو باد...

از هزار سو باد...

آه

بار دگر چمدانم را باید

باید ببندم...

-سوی کجا؟

           چه می دانم؟

شاید دلم برای کجا تنگ است...

شاید

_چه می دانم من...

                           من چه می دانم_

شاید...

شاید دلم برای خدا تنگ است...

شاید دلم برای شما...

"اسماعیل خویی"

 پ.ن:

صد بار اگر به خاک کشندم...

صد بار اگر که اسخوان شکنندم...

گاه نیاز باز

آن هیمه ام که شعله برانگیزد...

آن ریشه ام که جنگل از آن خیزد...

...

امیرکبیر به مامور قتل خود از طرف ناصرالدین شاه

 در فین کاشان:

"به شاه بگو دارالفنونی ساختم که از هر آجرش یک امیرکبیر

بیرون خواهد آمد..."

نوشته شده در سه‌شنبه ۱٩ بهمن ۱۳۸٩ساعت ۸:٥٢ ‎ب.ظ توسط سحر نظرات () |

 

خوشبختی را نمی توان وام گرفت...

خوشبختی را نمی توان برای لحظه یی نیز به عاریت خواست...

خوشبختی را نمی توان دزدید...

نمی توان تکدی کرد...

بر سر سفره ی خوشبختی دیگران ،همچو یک ناخوانده مهمان،

حریصانه نمی توان نشست...و لقمه یی نمی توان برداشت که

 گلوگیر نباشد و گرسنگی را مضاعف نکند...

پرنده ی سعادت دیگران را نمی توان به دام انداخت...

به خانه ی خویش آورد و در قفسی محبوس کرد...

به امید باطلی...خوشبختی، گمان می کنم، تنها چیزی ست در

جهان که فقط با دست های طاهر کسی که به راستی خواهان

آن است ساخته می شود...و از پی اندیشیدنی طاهرانه...

همه ی گفت و گوهایمان در باب خوشبختی صرفا مربوط به

خوشبختی در واحدی بسیار کوچک است...نه خوشبختی

 اجتماعی، ملی، تاریخی و بشری...

برای رسیدن به آن گونه خوشبختی _ که آرمان نهایی انسان

 است _نیرو...امید...اقدام و اراده ی مستقل فردی راه به جایی

 نمی برد...

"نادر ابراهیمی"

پ.ن:

این سرزمین من است که می گرید...

این سرزمین من است...

                                 که عریان است...

باران دگر نیامده چندی ست...

آن گریه های ابر کجا رفته است؟

ثقل زمین کجاست؟

من در کجای جهان ایستاده ام؟

با باری از فریادهای خفته و خونین...

ای سرزمین من...

من در کجای جهان ایستاده ام...؟

نوشته شده در چهارشنبه ٦ بهمن ۱۳۸٩ساعت ٩:۳٤ ‎ب.ظ توسط سحر نظرات () |

 

 

فقط خدا و خود من می دانم که در قلب من چه می گذرد...

دوست دارم سینه ام را بشکافم ...قلبم را بیرون بکشم تا همه

ببینند...

زیرا کسی که خود را برای خویشتن اشکار می کند...آرزوی شگرف تر از

 آن ندارد که دیگران درکش کنند...

اولین شاعر جهان حتما بسیار رنج برده است ...آن گاه که تیر و کمانش

 را کنار گذاشت و سعی کرد برای یارانش وصف کند هنگام غروب

 خورشید چه احساس کرده...

و کاملا محتمل است که این یاران حرف هایش را مسخره کرده

 باشند...لیک او باز چنین می کند...

هیچ کس نمی تواند به تنهایی از زیبایی که درک می کند لذت

ببرد...و این گونه است که زندگی در ما که در جستجوی مطلقیم و برای

 انزوای مطلق خود باغی می سازیم شوری به جا می گذارد تا با تمام

وجودمان از هر لحظه لذت ببریم...

دوست دارم سراسر زندگی را که در من است زندگی

 و هر لحظه را تا نهایتش درک کنم...

اگر بتوانم در قلب یک انسان گوشه ای تازه را به او بنمایانم

 بیهوده نزیستم...

موضوع خود زندگی است...نه شعف یا درد...یا شادی یا ناشادی...

نفرت به همان اندازه ی دوست داشتن خوب است...

یک دشمن می تواند به خوبی یک دوست باشد...

اگر خورشید ...گرما  و رنگین کمان را می پذیرم، باید تندر را نیز

 بپذیرم...و طوفان را و باران را...

برای خود زندگی کن و زندگیت را بزی...

نیازمند آنم که بگذارم چیزهایی که بایدرخ بدهد...

پس باید برای حوادث غیر مترقبه آماده بود...برای من هر روز که

می گذرد تفاوت دارد...هشتاد ساله هم که بشوم همچنان

 منتظر تجربه هایی می مانم که درون و بیرونم را دگرگون کند...

 می خواهم از هر لحظه ی زندگی که هنوز برایم باقی  مانده

استفاده کنم...

 

"جبران خلیل جبران"

پ.ن:

این که می دانم تو در کنار منی...

که مرا درک می کنی ...

و مرا دوست داری...

به من برای تحمل این روزگار سخت

دل می دهد...

اگر شبیه تو کسی در کنار هر کس بود...

جهان چه بهشتی...

چه بهشت پر آرامشی بود...

نوشته شده در پنجشنبه ۳٠ دی ۱۳۸٩ساعت ٧:٢٢ ‎ب.ظ توسط سحر نظرات () |

 

من عاشق این آهنگ "داریوش" هستم...

http://www.radiojavan.com/videos/video/dariush-shekanjegar

رو به تو سجده می کنم...

دری به کعبه باز نیست...

بس که طواف کردمت ...مرا به حج نیاز نیست...

به هر طرف نظر کنم...نماز من نماز نیست...

مرا به بند می کشی...از این رهاترم کنی...

زخم نمی زنی به من...که مبتلاترم کنی...

از همه توبه می کنم...بلکه تو باورم کنی...

قلب من از صدای تو...چه عاشقانه کوک شد..

تمام پرسه های من کنار تو سرود شد...

عذاب می کشم ولی...عذاب من گناه نیست...

وقتی شکنجه گر تویی...شکنجه اشتباه نیست...

پ.ن:

تو در روزهای سخت

                      با منی...

تو در لحظه های شاد

                      با منی...

در تنهایی و سکوت

                     با منی...

حتی اگر جدا از هم افتاده باشیم...

تو همیشه

            تا همیشه

                    با منی....

                  

نوشته شده در پنجشنبه ٢۳ دی ۱۳۸٩ساعت ٧:٢۱ ‎ب.ظ توسط سحر نظرات () |

 

در آغاز آشنائی مان

من بودم و هراس بود و

تب احساسی عاشقانه

                              و پنهان از تو...

و تو آرام آرام...

گفتی در تو رها شوم...

در صمیمانه گی و مهربانی تو...

گفتی به تو اعتماد کنم...

و من

به گونه ای که به هیچ کس پیش از این

                                                 اعتماد می کنم به تو...

اکنون

ترانه ای کلمه به کلمه ی درون ام را

                                        برای تو می خوانم...

کشف دنیای رابطه های ژرف ...

چه حس خوب شگفتی ست...

که مرا به همین گونه ای که منم

                                     تو می بینی...

تو را سپاس...

که الفبای یگانه گی عشق را به من

                                  تو آموختی...

و من

در آرزوی لحظه های بسیار با تو بودن ام...

 

"سوزان پالیس شوتس"

پ.ن: ماسه ها چشم به راه موج های آب اند...

نوشته شده در جمعه ۱٠ دی ۱۳۸٩ساعت ٤:٢۸ ‎ب.ظ توسط سحر نظرات () |

Design By : Night Melody