هودا

عشق یعنی درک بی نهایت انسان...یعنی پذیرفتن هر کس به همان گونه ای که هست...نه به گونه ای ایده آل

 

بس قدرتمندم...

هیچ ندارم کس از من بستاند...

هیچ ندارم بلرزم از بیم از دست دادن...

هیچ ندارم پنهان کنم در سکوت...

یا سراپا چشم باشم از بیم ربوده شدن...

 

می توانم بی پروا بایستم...

رودر روی همه ی بادهای جهان...

 

بوزید ای تندبادها! تازیانه های خود را بر من فرود آورید!

چه دارم به یغما برید؟

هیچ برای خود نمی برم...

که در هم شکنیدم...

هیچ برای خود نمی خواهم

که به زانویم در آورید...

هیچ نیندوخته ام در کاسه ی تهی دستانم

که به زنجیرم کشید...

 

آزادم اکنون،

با بال ها و رویاهایی رها،

بس توانا برای در آغوش گرفتن همه چیز،

 

و تو ای دنیا!

هر چه بیشتر از من می ستانی،

بیشتر در چنگ منی...

و چون از خود دست شویم...

بیشتر از هر زمان دیگر متعلق به منی.

 

 

"بلاگا دیمیتروا"

 

پ.ن:

همیشه خاطرات عاشقانه از "نخستین روز...

نخستین ساعت...نخستین لحظه و نخستین نگاه و نخستین

کلمات" آغاز می شود...همان گونه که سیاست از "نخستین

زندان ...نخستین شلاق و نخستین دشنام های یک بازپرس"

 

 

 

چقدر اینجا بودن خوبه...

دور از هیاهو و بیداد این سنگین روزها...

 

نوشته شده در پنجشنبه ٢ تیر ۱۳٩٠ساعت ٧:٠۳ ‎ب.ظ توسط سحر نظرات () |

 

امسال با یه حس نو سال جدید شروع کردم...شاد نبودم...

نوعی سرگردانی...

به هرحال آغاز شد...به یزد رفتم...یکی از زیباترین شهرهای ایران...

توی کوچه پس کوچه هاش می شه یه عمر از این که ایرانی هستی

 لذت ببری...

عاشق بادگیراش، سردابه هاش،کوزه های سفالیش...

عاشق اصالت این شهر شدم...

مردم یزد در مورد شهرشون اطلاعات خیلی خوبی داشتند و این باعث

 خوشحالیه...وقتی ازشون سوالی می کردی دقیق توضیح می دادند...

به آتشکده یزد رفتم...چه جملات آرامش بخشی از "زرتشت بزرگ" با

خط خوش روی دیوارها  بود...

در یزد می شه ایران واقعی رو دید...خالی از تجمل و ظواهر ...

به تهران هم رفتم و "موزه ایران باستان" ...منشور کورش هنوز اونجا

 بود...جملات این منشور با این که ناقص هستند...ولی قادر هستند به

چشم هر انسانی اشک بیارند...چه شکوه و عظمتی...

و چه عدالتی...

نوروز امسال هم در سفر گذشت...

.

.

.

شیراز امشب بارونی و رویایی شده ...

اگر چه هر جای ایران واسه ی من جذاب و دیدنیه...

ولی شیراز عشق منه...و زیباترین شهر دنیا...

پ.ن:عشق به دیگری، ضرورت نیست، حادثه است...

عشق به وطن، ضرورت است، نه حادثه...

عشق یعنی پویش ناب دائمی، به سراغ خستگان روح نمی آید...

حکومت هایی که معنی دوست داشتن را نمی فهمند

نفرت انگیزند...و نفرت انگیزترین چیزی  که خداوند خدا رخصت داد

تا ابلیس به انسان هدیه کند حکومتی ست که عشق را نمی فهمد...

"نادر ابراهیمی"

جنگل در اندیشه های سبز تو جاری ست...

نوشته شده در پنجشنبه ۱۸ فروردین ۱۳٩٠ساعت ٧:٥٥ ‎ب.ظ توسط سحر نظرات () |

 

خوشبختی را نمی توان وام گرفت...

خوشبختی را نمی توان برای لحظه یی نیز به عاریت خواست...

خوشبختی را نمی توان دزدید...

نمی توان تکدی کرد...

بر سر سفره ی خوشبختی دیگران ،همچو یک ناخوانده مهمان،

حریصانه نمی توان نشست...و لقمه یی نمی توان برداشت که

 گلوگیر نباشد و گرسنگی را مضاعف نکند...

پرنده ی سعادت دیگران را نمی توان به دام انداخت...

به خانه ی خویش آورد و در قفسی محبوس کرد...

به امید باطلی...خوشبختی، گمان می کنم، تنها چیزی ست در

جهان که فقط با دست های طاهر کسی که به راستی خواهان

آن است ساخته می شود...و از پی اندیشیدنی طاهرانه...

همه ی گفت و گوهایمان در باب خوشبختی صرفا مربوط به

خوشبختی در واحدی بسیار کوچک است...نه خوشبختی

 اجتماعی، ملی، تاریخی و بشری...

برای رسیدن به آن گونه خوشبختی _ که آرمان نهایی انسان

 است _نیرو...امید...اقدام و اراده ی مستقل فردی راه به جایی

 نمی برد...

"نادر ابراهیمی"

پ.ن:

این سرزمین من است که می گرید...

این سرزمین من است...

                                 که عریان است...

باران دگر نیامده چندی ست...

آن گریه های ابر کجا رفته است؟

ثقل زمین کجاست؟

من در کجای جهان ایستاده ام؟

با باری از فریادهای خفته و خونین...

ای سرزمین من...

من در کجای جهان ایستاده ام...؟

نوشته شده در چهارشنبه ٦ بهمن ۱۳۸٩ساعت ٩:۳٤ ‎ب.ظ توسط سحر نظرات () |

Design By : Night Melody