عشق یعنی درک بی نهایت انسان...یعنی پذیرفتن هر کس به همان گونه ای که هست...نه به گونه ای ایده آل
خیلی زیاد...خیلی کم... خیلی چاق ...خیلی لاغر...یا هیچ کس خنده یا اشک... متنفران...عشق بازان... سربازان از میان خیابان های خونین می گذرند... و به دختران به زور سر نیزه تجاوز می کنند... تنهایی در این دنیا هست... آن قدر عظیم که در حرکت آرام عقربه های ساعت می بینیش... مردم، خسته فلج به خاطر عاشق بودن یا به خاطر عاشق نبودن... مردم با هم خوب نیستند... همه در برابر هم اند... پول دارها با پول دارها خوب نیستند... فقرا با فقرا ما می ترسیم...
نظام آموزشی مان یادمان داده که همه مان می توانیم بزرگ ترین برنده باشیم... ولی چیزی راجع به فلک زده ها یا آن ها که خودکشی می کنند به ما نگفت... یا از وحشت انسانی که در جایی درد می کشد.... و تنها بی عشق... بی کلام... گلدانی را آب می دهد...
مردم با هم خوب نیستند...
مردم با هم خوب نیستند...
مردم با هم خوب نیستند...
و فکر می کنم که هرگز نخواهند شد... ولی گاهی به این موضوع فکر می کنم...
مردم با هم خوب نیستند شاید اگر بودند مرگ هامان این قدر دردناک نبود....
باید راهی باشد... حتما باید راهی باشد... که تا به حال به فکرمان نرسیده... چه کسی این مغز را به من داد؟ که می گرید.... که می خواهد... و می گوید که هنوز امیدی هست... و نمی گوید نه...
"چارلز بو کفسکی"
پ.ن: یک روز شاید همراه پرواز پرستوی عاشق واژه ی لبخند به سرزمین سوخته ی من برگردد...
| Design By : Night Melody |
