آبی تر از آنیم که بی رنگ بمیریم...

 

به هر کجا که هستی

دریچه را بگشای...

آواز اندوهگین ترین پرنده ی جهان

از کنار پنجره ات

در گذر است...

 

 

 

پ.ن:

در تن من

شب هست...

و در ته چشم های من...

و مرا از شب

رهائی

نخواهد بود...

 

/ 18 نظر / 12 بازدید
نمایش نظرات قبلی
بانوی آریایی

بانو جان طرح جدید وبلاگت بسیار زیبا و آرامش بخش است...

یه دیونه

چایت را بنوش! نگران فردا نباش، از گندمزار من وتو مشتی کاه می ماند برای باد......

منصور

متن این پست زیبا بود و با مفهوم لذت بردم ..پی نوشت اون هم قشنگتر ..ممنون خانمی

منصور

آئینه ای برابر آئینه ات میگذارم تا از تو ابدیتی بسازم

پریسا

واییییییییییی سلام. قالب نو خیلی خیلی قشنگه. یه سورپرایز بود واسم. آفرین

غفلت ِ پاک

هرچند من ندیده‌ام این کورِ بی‌خیال این گنگِ شب که گیج و عبوس است ــ خود را به روشنِ سحر نزدیک‌تر کند، لیکن شنیده‌ام که شبِ تیره ــ هرچه هست ــ آخر ز تنگه‌های سحرگه گذر کند… "شاملو"

منصور

پوشیده چون جان میروی اندر میان جان من سرو خرامان منی ای رونق بستان من هفت آسمان رو بردرم وز هفت دریا بگذرم چون دلبرانه بنگری در جان سرگردان من

ناهید خاله

نه هر که چهره برافروخت دلبری داند نه هر که آینه سازد سکندری داند نه هر که طرف کله کج نهاد و تند نشست کلاه داری و آیین سروری داند تو بندگی چو گدایان به شرط مزد مکن که یار، خود روش بنده پروری داند غلام همت آن رند عافیت سوزم که در گداصفتی کیمیاگری داند وفا و عهد نکو باشد ار بیاموزی وگرنه هر که تو بینی ستمگری داند بباختم دل دیوانه و ندانستم که آدمی بچه‌ای شیوه پری داند هزار نکته باریکتر ز مو این جاست نه هر که سر بتراشد قلندری داند مدار نقطه بینش ز خال توست مرا که قدر گوهر یک دانه جوهری داند به قد و چهره هر آن کس که شاه خوبان شد جهان بگیرد اگر دادگستری داند ز شعر دلکش حافظ کسی بود آگاه که لطف طبع و سخن گفتن دری داند