مسلمانی منهای خدا...

 

سردر خانه ها نام خدا را حک می کنند ...

اما وارد خانه که می شوی خدایی در کار نیست...

 

ای قوم به حج رفته، کجایید کجایید؟

معشوق همین جاست، بیایید بیایید

معشوق تو همسایه و دیوار به دیوار

در بادیه سرگشته شما در چه هوایید؟

گر صورت بی‌صورت معشوق ببینید

هم خواجه و هم خانه و هم کعبه شمایید

ده بار از آن راه بدان خانه برفتید

یک بار از این خانه بر این بام برآیید

آن خانه لطیف است، نشان هاش بگفتید

از خواجه‌ی آن خانه نشانی بنمایید

یک دسته‌ی گل کو، اگر آن باغ بدیدید؟

یک گوهر جان کو اگر از بحر خدایید؟

با این همه، آن رنج شما گنج شما باد

افسوس که بر گنج شما، پرده شمائید

 

پ.ن:

دوباره می سازمت وطن...

اگر چه با استخوان خویش...

/ 34 نظر / 20 بازدید
نمایش نظرات قبلی
غفلت ِ پاک

مدعیان دین کیستند ؟ جز مسلمان برونان ِ کافر اندرون ! "شمس"

هیور

زاهد ازز ایمان خود دم میزند من هم ز کفر هر چه در هر کس بوَد فاقد، از آن دم می زند... درود بر روح مولانا ارزوی سلامتی برای سیمین بهبهانی نازنین و درود بر سحر عزیز

منصور

عشق اگر باتو بیاید به پرستاری من شب هجران نکند قصد دل آزاری من روزگاری که جنون رونق بازارم بود تو نبودی که بیایی به پرستاری من برگ پاییزیم و خسته دل از باد خزان باغبان نیز نیامد به پی دلداری من اشک گرم و غم عشق امد و جانا چکنم گربه فردا نرسد این شب بیداری من

معين

دلخوش از آنيم كه حج مي رويم غافل از آنيم كه كج مي رويم

سونیا

سلام سحرم تازه تونستم با پی سی خودم دوباره شروع کنم و احساس آرامش م یکنم عزیزم از نبودم عذر می خوام درست گفتی دلم همه دنبال خدا می گردند و از خدای خویش غافلند..گویا این بازی ادامه دارد..عزیز ترین من[ماچ]

منصور

دیدی ای دل غم عشق دگر بار چه کرد چون بشد دلبر و با یار وفادار چه کرد آه از آن نرگس جادو که چه بازی انگیخت و آه از آن مست که با مردم هشیار چه کرد اشک گرم من رنگ شفق یافت ز بی مهری یار طالع بی شفقت بین که دراین کار چه کرد برقی از منزل لیلی بدرخشید "سحر " وه که با خرمن مجنون دل افکار چه کرد

امیر*

گاهی باید احساس نکنی، تا احساست کنند! گاهی باید کسی باشی که نیستی، تا کسی که بودی باشی! گاهی باید چشم ها را بست، تا تو را ببینند! گاهی باید خوابید، تا شاید بیدارت کنند! گاهی باید رفت، تا بودنت احساس شود!

کفشدوزک

[گل]

روشنا

مقصد؛ من بودم و نمی‌دانستم راه؛ من بودم و نمی‌دانستم. در راه؛ من بودم و مانع؛ من بودم و نمی‌دانستم