شاخه عشق...

 

شاخه‌ی عشق را شکستم

آن را در خاک دفن کردم

و دیدم که

باغم گل‌کرده‌است...

 

 

کسی نمی تواند عشق را بکشد


اگر در خاک دفنش کنی

دوباره می روید

اگر پرتابش کنی به آسمان

بال هایی از برگ در می آورد

و در آب می افتد...

 

با جوی‌ها می‌درخشد

و غوطه‌ور در آب

برق می‌زند.

 

 

خواستم آن را در دلم دفن کنم

ولی دلم خانه‌ی عشق بود

درهای خود را باز کرد

و آن را احاطه کرد با آواز از دیواری تا دیواری...

دلم بر نوک انگشتانم می‌رقصید ...

 

 

عشقم را در سرم دفن کردم

و مردم پرسیدند

چرا سرم گل داده‌است

چرا چشم هایم مثل ستاره‌ها می درخشند...

و چرا لب هایم از صبح روشن‌ترند...

 

 

می خواستم این عشق را تکه‌تکه کنم

ولی نرم و سیال بود، دور دستم پیچید...

 

و دست‌هایم در عشق به دام افتادند...

 

 

حالا مردم می‌پرسند که من زندانی کیستم...

 

 

 

 

 

پ.ن:

جست و جوی خداوند یک شب تاریک است...

هر روز انسان یک شب تاریک است ...

هیچ کس نمی داند دقیقه ی بعد چه رخ خواهد داد...

 

 

 

/ 9 نظر / 14 بازدید
اشوان

هستی... در ذات عشق جاری است!

آمد

عشق صدای فاصله هاست........

نيكو

سلام سحر خانم من رو يادت مي آد؟ بايدم نياد خيلي وقته بهم سر نزدي[لبخند] منتظرتم

اشوان

هر چه گفتیم جز حکایت دوست در همه عمر از آن پشیمانیم...

(ام.)

انتخاب هات منو مسافر دنیاهایی غریب و قریب کرد ... [گل] . . .

دل نوشته ها

به نظر م این بار مستحق سرزنش باشم...اما تو ببخش[لبخند]

پروشا

درودبر سحر عزیز ما را به تاراج برند بسیار بیداری بود بسیار خواب بود روزهای جمعه ابر داشتیم اما نمی‌توانستیم بیداری و خواب و ابر جمعه را زندگی نام بگذاریم پس خواب را انکار کردیم پس بیداری را انکار کردیم روزهای جمعه از خانه بیرون رفتیم که ابر را نبینیم چه حاصل که عمر به پایان بود و چای در غروب جمعه روی میز سرد می‌شد. احمد رضا ادرس جدیدم رو وب سایت کلیک کن

سونیا

عشق معجزه ای بی نظیر است که از مرگ زندگی می سازد ...و طرواتی به همه ی وجودت می بخشد که هر روزت طلوعی خواهد بود به تعجیل.. اما چرا همیشه این داستان به اسارت می انجامد تا عشق بماند..را نمی دانیم..و هیچ کس نمی داند این همه جنجال نبودن از برای کدام بودن است...خوشحالم عزیز دلم وبلاگت فعال تر از همیشه است..می بوسم قلب پاکت رو دلم[ماچ]

روزبه

همانند بسیاری دیگر، من عرق‌ریختن آموختم، نه فهمیدم که مدرسه چیست و نه دانستم بازی چه معنا دارد. در سپیده‌دم، آنها مرا از رختخواب بیرون کشیدند و در کنار پدر با کار بزرگ شدم. تنها با تلاش و پشتکار به‌عنوان نجار و حلب‌ساز به‌عنوان بنا و گچ‌کار و به‌عنوان آهنگر و جوشکار سخت کوشیدم. آی پسر! چه خوب می‌شد اگر من سواد می‌داشتم و آموزش می‌دیدم، زیرا که در بین تمام عناصر انسان یک خالق است. من خانه‌ای بنا می‌کنم. یا جاده‌ای می‌سازم. من به شراب مزه می‌دهم. من دود کارخانه را بلند می‌کُنم. پستی‌های زمین را مرتفع می‌کُنم. ارتفاعات را مُسخر می‌کُنم. و به‌سوی ستارگان می‌تازم. و در انبوه جنگل، کوره راه باز می‌کُنم. من زبان آقایان را آموختم. و همین‌طور زبان مالکین و اربابان را آن‌ها اغلب مرا کُشتند چرا که من صدایم را علیه آن‌ها بلند کردم. اما من خود را از زمین بلند می‌کنم زیرا که دستانی مرا یاری می‌دهند، زیرا که من دیگر تنها نیستم زیرا که ما اکنون بسیاریم . . . [ناراحت][ناراحت][ناراحت][ناراحت][ناراحت][ناراحت][ناراحت][ناراحت]