اکسیر من...

حقیقت دارد تو را دوست دارم...
در این باران
می خواستم تو در
انتهای خیابان نشسته باشی
من عبور کنم ...
سلام کنم ...
لبخند تو را در باران می خواستم ...
می خواهم
تمام لغاتی را که می دانم برای تو
به دریا بریزم ...
دوباره متولد شوم ...
دنیا را ببینم ...
رنگ کاج را ندانم...
نامم را فراموش کنم ...
دوباره در آینه نگاه کنم ...
ندانم پیراهن دارم
کلمات دیروز
را امروز نگویم ...
خانه را برای تو آماده کنم...
برای تو یک چمدان بخرم 
تو معنی سفر را از من بپرسی...
لغات تازه را از دریا صید کنم
لغات را
شستشو دهم
آنقدر بمیرم
تا زنده شوم...

 

"احمد رضا احمدی"

 

 

پ.ن:

اینجا برای از تو نوشتن هوا کم است...

دنیا برای از تو نوشتن مرا کم است...

اکسیر من نه این که مرا شعر تازه نیست...

من از تو می نویسم و این کیمیا کم است...

/ 14 نظر / 4 بازدید
نمایش نظرات قبلی
روزبه

شب بود و نسیم بود و باغ و مهتاب من بودم و جویبار و بیداری آب وین جمله مرا به خامشی می گفتند کاین لحظه ی ناب زندگی را دریاب

روزبه

دلتنگی خوشه ی انگور سیاه است لگد کوبش کن لگد کوبش کن بگذار ساعتی سربسته بماند مستت میکند اندوه. (شمس لنگرودی)

روزبه

سرانجام هر شن‌ريزه‌ای وطن در سواحل ماه خواهد گرفت. دريغا که از اين رودِ بی‌ثمر مگر بر پلی از آب ديده بگذری، ورنه اين غزل نعش مرثيتی است که در غُسل رنج‌ها مزاری نخواهد يافت

دل نوشته ها

حقیقت دارد تو را دوست دارم... در این باران می خواستم تو در انتهای خیابان نشسته باشی من عبور کنم ... سلام کنم ... واقعن زیباست...واقعن زیباست...[لبخند]

دریای شرقی

سلام هودا جان خوبی گلم؟ ممنون از آپ زبات ...سر حال اومدم[گل][قلب]

روزبه

ا من از روايت گريه‌ها سخن مگوی. صبح‌های مرمرين در پی است، سواران ستاره‌پوش در پی است. گُل‌گُل شبنم و لغزش لاله در نسيمه‌های نور. ديگر نه نامی از دريا، نه نقشی که در چشم آدمی. من راز‌جویِ آن روايتم که هنوزش کسی بازنسروده است. با من از روايت رازها سخن بگوی!

سونیا

من دیوونه ی این شعرم فقط.. و هردو شاعر و می ستایم.. کاش روح آدمهای گریزان از معانی با این واژه ها حیاتی دوباره می یافت..و دنیا چه زیبا می شد سحرم..[قلب]

هیوَر

درود فراوان بر سحر عزیز و انتخاب های خوبش احمد رضا احمدی نازنین بی همتا ارزوی سلامتی برایش

روزبه

اسفالت باران خورده مثل فلس ماهی ها از روشنی گاهی بر هستی اشیا گواهی ها تنهایی ای آن سان که حتی سایه ات با تو گاه آید و گاهی نمی آید در بی پناهی ها

آمد

اکسیر زندگانیست این پست