باز هم...

باز هم زمین لرزید...

و دل من نیز...

باز هم...

 

 

 

 

هزاران کودک عریان

در برف

کابوس شب زمستانی

 

"عباس کیارستمی"

 

 

 

پ.ن:

 

از هر گلوله

یک پرنده

کشته می‌شود...

هزار پرنده

پرواز می‌کنند...

 

 

 

 

/ 13 نظر / 27 بازدید
نمایش نظرات قبلی
دل نوشته ها

سلام...متاسفانه هر از چند گاهی خبرهایی از این دست دل ما رو غصه دار می کنه...به امید اینکه هیچوقت هیچ کودکی بی سرپناه نمونه....و به امید روزی که پرنده ها همه از قفس آزاد بشند...به امید آایران آزاد...[گل]

(ام.)

واااای ... یگانه ی من . . . دلم لرزید ... حواست به سحر باشد ... عجب پی نوشتی! هماره دلشاد باشی [گل] ... هماره .../

پروشا

عجیب دلم هوای برهوت رو کرده نازنین سحر.. آه اگر آزادی سرودی می خواند کوچک همچون گلوگاه پرنده ای هیچ کجا دیواری فرو ریخته برجای نمی ماند سالیان بسیاری نمی بایست دریافتی را که هر ویرانه نشان از غیاب انسانی است ... شاملو

امین

زمین گندید آیا بر فراز آسمان کس نیست؟

دل نوشته ها

پاییز آمد − در میان درختان − لانه کرده کبوتر − از تراوش باران می‌گریزد − خورشید از غم –با تمام غرورش پشت ابر سیاهی − عاشقانه به گریه می‌نشیند − من با قلبی به سپیدی صبح − با امید بهاران − می‌روم به گلستان − همچو عطر اقاقی − لابلای درختان می‌نشینم − باشد روزی به امید بهاران − روی دامن صحرا لاله روید --- شعر هستی بر لبانم جاری − پر توانم آری − می‌روم در کوه و دشت و صحرا − ره‌پیمای قله‌ها هستم من − راه خود در توفان − در کنار یاران می‌نوردم − دارم امید که دهد روزی سختی کوهستان − بر روان و جانم − پاکی این کوه و دشت و صحرا − باشد روزی برسد به جهان شعر هستی بر لب − جان نهاده بر کف - راه انسان‌ها را در نوردم --- ره‌پیمای قله‌ها هستم من − راه خود در توفان − در کنار یاران می‌نوردم − در کوهستان یا کویر تشنه − یا که در جنگل‌ها − رهنوردی شاد و پر امیدم − شعر هستی − بودن و کوشیدن − رفتن و پیوستن − از کژی بگسستن − جان فدا کردن در راه خلق است − شعر هستی − بودن و کوشیدن − رفتن و پیوستن − از کژی بگسستن − جان فدا کردن در راه خلق است [گل]

دل نوشته ها

سحرم دولت بیدار به بالین آمد گفت: «برخیز که آن خسرو شیرین آمد قدحی درکش و سرخوش به تماشا بخرام تا ببینی که نگارت به چه آیین آمد مژدگانی بده ای خلوتی نافه گشای که ز صحرای خُتَن آهوی مشکین آمد» گریه، آبی به رخ سوختگان بازآورد ناله فریادرَس عاشق مسکین آمد مرغ دل باز هوادار کمان ابرویست ای کبوتر! نگران باش که شاهین آمد ساقیا! می بده و غم مخور از دشمن و دوست که به کام دل ما آن بشد و این آمد رسم بدعهدی ایام چو دید ابر بهار گریه‌اش بر سمن و سنبل و نسرین آمد چون صبا گفته حافظ بشنید از بلبل عنبرافشان به تماشای ریاحین آمد

roozbe

[ناراحت]

هیوَر

فکر یک ایرانِ محکم کرد باید تا دگر لرزشی مدفون نسازد بینوای دیگری نوشدارویِ پس از مرگ است این بر سر زدن در کمین بنشسته هر ساعت قضای دیگری رحیم معینی کرمانشاهی درود بر سحر عزیز و حس همدلی اش با هموطنان اسیب دیده از زلزله

روزبه

شعر من در مدح هیچ‌کس نیست و نمی‌سرایم تا بیگانه‌ای بگرید. من برای بخش کوچک و دور دست سرزمینم می‌سرایم که هر چند باریکه‌ای بیش نیست اما ژرفایش را پایانی نیست. شعر من آغاز و پایان همه چیز است. شعری سرشار از شجاعت شعری همیشه زنده و تازه و پویا. [لبخند][لبخند][لبخند][لبخند][لبخند][لبخند][لبخند][لبخند]

سونیا

برای این شعر و پی نوشت زیبات دلم خواست به گونه ای دیگر هم ببینم..چرا که از پس هر رفتنی آمدنی در کار است اما هر آمدنی قصد ماندن دارد؟؟؟ واین کابوس شب های سرد حسرت یک جرعه زندگی کی به پایان می رسد.. کاش شبها ی سردزندگی برای همه تمام می شد نه تنها عده ای که بگویند شکر که او می لرزد و من ...بگذریم..می خواهمت سحرم