اسیر...

داشتم از این شهر می رفتم

صدایم کردی

جا ماندم...

از کشتی که رفت و غرق شد...

البته

این فقط می تواند یک قصه باشد...

در این شهر دود و آهن...

دریا کجا بود

که من بخواهم سوار کشتی بشوم و...

تو صدایم کردی

فقط می خواهم بگویم

تو نجاتم دادی

تا اسیرم کنی...

 

"رسول یونان"

 

پ.ن:

آن گونه مست بودم

که از تمام دنیا

تنها

دلم

هوای تو را

کرده بود

می گفتم این عجیب است

این قدر ناگهانی دل بستن

از من که بی تعارف دیری ست

زین خیل ورشکسته کسی را

در خور دل نهادن

پیدا نکرده ام...

/ 35 نظر / 10 بازدید
نمایش نظرات قبلی
ناهید خاله

دور باشـــی و تــپــــــنده … بهتر است از این که … نزدیـــک باشی و زننـــــــده... این مفــــــهوم را که در رگ هـــایت جاری کنی … دیگر تنـــــــــها نخواهی بود … [قلب] [ماچ] حوشکل حانمم دلم واست یه ذره شده [ماچ] [قلب]

هستی.

تو نجاتم دادی تا اسیرم کنی...