این روزها...

همه ی کبوتران را کشت

و بالش بزرگی از پر

درست کرد...

بعد

بر بستر خود دراز کشید

تا در آرامش و صلح

بخوابد...

 

 

"آرگیریس خیونیس"

 

 

 

پ.ن:

 

آنقـــــدر از حادثه پُــــرم ...

که وقتی به خانه میــــرسم ،

تلویزیون لم میـــدهد روی کاناپه تا مرا تماشا کند ...

/ 10 نظر / 14 بازدید
سرونازشیراز

محفل آریائی تان طلائی ، دلهایتان دریائی شادیهایتان یلدائی ، پیشاپیش مبارک بـــــــاد این شب اهورائـــــــی ..... AHMAD[ماچ]

Milad Bazi Saz

سلام اگه دوست داشتی بگو تبادل لینک کنیم...

پروشا

درود و هزران درود بر یار ماندگارم سحر بانو و..چه زیبا تلنگری می زنی به روح بر هوتیم ای کاش ... می خواهم خواب اقاقیاها را بمیرم. خیال گونه در نسیمی کوتاه که به تردید می گذرد خواب اقاقیاها را بمیرم. می خواهم نفس سنگین اطلسی ها را پرواز گیرم. در باغچه های تابستان، خیس و گرم به نخستین ساعات عصر نفس اطلسی ها را پرواز گیرم حتا اگر زنبق کبود کارد بر سینه ام گل دهد می خواهم خواب اقاقیاها را بمیرم در آخرین فرصت گل، و عبور سنگین اطلسی ها باشم بر تالار ارسی به ساعت هفت عصر.

دریای شرقی

درود برسحر عزیزم یلدا مبارک همیشه شاد وسبزباشی وعمرت به بلندای شب یلدا[قلب][گل]

roozbeh

نترس! من شریکِ هر شبِ گریه های توام . نترس! از این دفترِ نانوشته نترس! خواه ناخواه ورق می خورد این واژه این کتاب ! تنها از این ترکه تراش بی پرده بپرس: یک مشق را مگر، چند بارِ بی دلیل خط می زنند ، که ما باید باز با چشمِ بسته و دستِ شکسته تاوان نویس تنهایی تو باشیم ؟!

roozbeh

آدم همان طور که دچارِ امراض می شود دچارِ عقاید هم می شود. من اصلا نفهمیدم جوانی یعنی چه؟ من یک راست از بچگی به سن کهولت رسیدم! ژان پل سارتر

آمد

وووووووووو چه پ ن سنگینی