تنهایی...

هرشب خواب می بینم

سقوط می کنم از یک آسمانخراش

و تو از لبه آن

خم می شوی و

دستم را می گیری

سقوط می کنم هرشب

از بام شب

و اگر تو نباشی

که دستم را بگیری

بدون شک

صبحگاه

جنازه ام را

در اعماق دره ها پیدا می کنند...

 

"رسول یونان"

 

 

پ.ن:

 

تنهایی از کنارِ همین تیرک برق آغاز شد

و به شهر

کشور

و زمین

گسترش پیدا کرد...

/ 12 نظر / 5 بازدید
نمایش نظرات قبلی
اشوان

چقدر زیبا... چقدر زیبا بود... شب و پرده ی راز دل و این سوز و گداز من غرق نیاز تو و آن همه ناز... شمع عمرم به سحر نرسد گر سوز دلم به ثمر نرسد...

پروشا

درود بر نازنین سحر رفتن همیشه بد نیست.. ماندن همیشه خوب نیست،رفتن هم همیشه بد نیست گاهی رفتن بهتر است .گاهی باید رفت... اگر نروی هر آنچه ماندنیست خواهد رفت. ... اگر بروی شاید با دل پر بروی و اگر بمانی با دست خالی خواهی ماند. گاهی باید رفت و بعضی چیزها را که بردنی ست با خود برد، مثل یاد، مثل خاطره، مثل غرور... و آنچه ماندنی ست را جا گذاشت، مثل یاد، مثل خاطره، مثل لبخند... رفتنت ماندنی می شود وقتی که باید بروی، بروی ... و ماندنت رفتنی می شود وقتی که نباید بمانی، بمانی... برو و بگذار چیزی از تو بماند که نبودنت را گرانبها کند. برو و نگذار ماندنت باری بشود بر دوش ِ دل کسی که شکستن غرورت برایش از شکستن سکوت آسانتر باشد

سیب آبی

اینهمه تنهایی از تو آغاز می شود تمامش نمی کنی؟

roozbe

salam kheyli ghashang bood. rassol yoonnan sherash aalian [گل][گل][گل][گل][گل][گل]

روزبه

دست‌هایم را روی خیش گذارده‌ام و زمین را با آن هموار می‌کُنم سال‌هاست که با آن زندگی می‌کُنم چرا نباید خسته باشم؟ پروانه‌ها پرواز می‌کُنند، سوسک‌ها جیرجیر می‌کُنند پوستم سیاه می‌شود خورشید می‌سوزاند، می‌سوزاند، می‌سوزاند. عرق، تن مرا شیار می‌دهد و من زمین را شیار می‌دهم بی‌لحظه‌ای تحمل. او را تائید می‌کُنم، امید را وقتی به ستاره‌ای دیگر می‌اندیشم به‌خود می‌گویم: هرگز دیر نخواهد بود. کبوتر پرواز خواهد کرد پروانه‌ها پرواز می‌کُنند، سوسک‌ها جیرجیر می‌کُنند پوستم سیاه می‌شود و خورشید می‌سوزاند، می‌سوزاند، می‌سوزاند. عرق تن مرا شیار می‌دهد و من زمین را شیار می‌دهم بی‌لحظه‌ای تحمل به‌خود می‌گویم: هرگز دیر نخواهد بود کبوتر پرواز خواهد کرد. پرواز خواهد کرد. همچون یوغ، محکم مشت‌هایم، امید را نگاه می‌دارد امید به اینکه همه چیز، تغییر خواهد کرد. [گل][گل][گل]

روزبه

در آغوش گشوده‌ی تو می‌گذارم ساز خوانندگی‌ام را، پُتک معدنچیان و گاوآهن برزگران راو به سادگی تمام، سپاسگزار توام برای خاطر نورت. با نسیم، با نسیم علفزاران صدای تو نیز می‌ورزد تا اعماق صحراها و دوردست‌های جنوب. درخت بالندۀ آنهمه امید! در دل خورشید زاده شدی. میوه‌ات می‌رسد و آواز سر می‌دهد تا حصول آزادی. «رکاوارن» [گل][گل][گل][گل][گل][گل][گل][گل]

سونیا

و تنهایی هم تنها ماند تا با خویش نجوا کند..که یک روز می آید .هم او که در سرگردانی رهایت کرد.. و هر روز دستت را می گیرد تا به فردا خیره بمانی..سحرم گیج می زنم..[ماچ] نمی دانم این چرا ها را..