بهار...

می نویسم بهاراست

در دفتر کاهی می نویسم بهار است...

بهار است بهار است...

 

اندوه در کوچه بماند...

 جوجه از تخم بیرون بیاید، بهار را نگاه کند...

سیب های سرخ و لباس های نو به خانه ی ما مهمان شوند...

آینه و یک اندوه هزار ساله شود...

با هر نگاه ما یک شهر دیگر متولد شود...

 

بهار است بهار است

نه تسلی می خواهم نه آسمان را شکر می گویم...

زمین را شکر می گویم

 

کافی است دیگر نمی گویم

بهار است بهار آمد...

بهار روی کاغذ های کاهی آمد...

 

"احمدرضا احمدی"

 

 

 

پ.ن:

بگذار باران ببوسدت ...

 

بگذار باران قطره‌‌های نقره را بر سرت بباراند

 

بگذار باران لالایی بخواندت...

 

باران بر پیاده‌رو برکه‌ها می‌سازد

 

باران برکه‌ها را به جوی‌ آب می‌راند

 

باران، شب‌هنگام، بر بام ما سرود کوچک خواب می‌خواند

 

و من "باران "را عاشقم...

 

/ 75 نظر / 11 بازدید
نمایش نظرات قبلی
scorpion

دروود باز هم سري زدم تا حضور قدمهايم باز هم حس شود

لی لی

سحر عزیزم! بهارت بهاری[گل]

روزبه

سلاااااااااااااام ممنون از حضور سبزتون..........[گل]

نيكو

سلام عاشق وبلاگت شدم خيلي ماهه به منم يه سري بزن خيلي فوق العاده بود[ماچ][گل]

هادی

سلام وبلاگ قشنگی داری.اگه باتبادل لینک موافقی بهم سربزن خوشحال میشم.اسم وبلاگم.بیاد تنها گل زیبایم رازهای عشق

سونیا

عزیز ترین تو دنیایی همیشه باش..همیشه[قلب]

هیور

زنده باد بهار و زنده باد احمدرضا احمدی نازنین و درود بر شما دوست عزیز

آمد

اين روزا اسم باران كه مي آيد دلم غنج ميزند براي رفتن به زير باراني كه نمي بارد .