زادروز بامداد شعر ایران...

انسان زاده شدن تجسد وظیفه بود:

توان دوست داشتن و دوست داشته شدن...

توان شنفتن...

توان دیدن و گفتن...

توان انده گین و شادمان شدن...

توان خندیدن به وسعت دل...

توان گریستن از سویدای جان...

توان غم ناک تحمل تنهایی

تنهایی

تنهایی

تنهایی ی عریان...

انسان دشواری وظیفه است...

.

.

.

 

باز هم بیست و یکمین روز از آذر...

باز هم نزدیک شدن به زادروز "شاملوی بزرگ"...

باز هم...

 

تازه گی ها زادروز هیچ کس در ذهنم نمی ماند...

اما تو هیچ کس نیستی...

تو برای من همه کس بودی و هستی...

من با تو زندگی کردم...عاشق شدم...و با تو می میرم...

نگاه کن...

 باز هم مثل هر سال برای تو زادروزت را جشن می گیرم...

کاش می شد از پس واژه ها احساس عمیقی را که به این

آزاد مرد دارم وصف کنم...

اما واژه ها حقیرند در برابر او...

و من تا همیشه خجل خواهم ماند...

 

تا دست تو را به دست آرم

از کدامین کوه می بایدم گذشت

تا بگذرم...

از کدامین صحرا

از کدامین دریا می بایدم گذشت

تا بگذرم...

.

.

.

 

"اگر می توانستی بیایی...تو را با خود می بردم...

تو نیز ابری می شدی و هنگام دیدار ما از قلب ما آتش می جست

و دریا و آسمان را روشن می کرد...

در فریاد های توفانی ی خود سرود می خواندیم

در آشوب امواج کف کرده ی دورگریز خود آسایش می یافتیم

و در لهیب آتش سرد روح پر خروش خود می زیستیم...

اما تو نمی توانی بیایی...نمی توانی

تو نمی توانی قدمی از جای خود فراتر بگذاری!

.

.

.

متبرک نام تو ...

درود بر روح بامداد بزرگ...

 

.

.

تو نمی دانی مردن

وقتی که انسان مرگ را شکست داده است

چه زنده گی ست...

 

 

 

 

 

/ 10 نظر / 30 بازدید
حمید

ﻫﺮﺟﺎ ﻭ ﻫﺮ ﮐﺠﺎﯼ ﺟﻬﺎﻥ ﮐﻪ ﺑﺎﺷﻢ ﺑﺎﺯ ﺑﻪ ﺑﺴﺘﺮ ﺑﯽ ‌ ﺧﻮﺍﺏ ﺧﻮﺩ ﺑﺮﻣﯽ ﮔﺮﺩﻡ ﺑﺎﺯ ﺍﯾﻦ ﻋﻄﺮ ﻭ ﺍﺳﻢ ﺗﻮﺳﺖ ﮐﻪ ﻣﺮﺍ ﺑﻪ ﻣﺮﻭﺭ ﻭﺍﮊﻩ ‌ ﻫﺎ ﻣﯽ ‌ ﺧﻮﺍﻧﺪ. ﻣﻦ ﺍﺯ ﺷﺮﻭﻉ ﺗﻮ ﺑﻮﺩﻩ ﮐﻪ ﺷﺐ ﺭﺍ ﺑﺮﺍﯼ ﺭﺳﯿﺪﻥ ﺑﻪ ﺻﺒﺢ ﻣﯽﺧﻮﺍﻫﻢ.

termeh

سلام خوبی ؟ چه خوش سلیقه ی .. وبلاگ زیبایی داری ... تبریک می گم اگه حوصلت سر رفته دلت گرفته نیاز به هم صحبت داری بیا پیش ما منتظر حضور گرمت هستیم ... www.caspianchat.ir (( کاسپین چت ))

بهار

عالی بود مثل همیشه سحر نازم یادش گرامی ونامش ماندگار

امین

سلام و درود بر سحر عزیز حالت خوبه؟خوش و خرمی؟ عجب مطلب زیبایی شاملو شاعری بزرگ از نسل غولان ادبیات معاصر بود که دیگه تکرار نمیشه...

دریای شرقی

من وتو يكي دهانيم كه به همه آوازش به زيباتر سرودي خواناست. من و تو يكي ديدگانيم كه دنيا را هردم در منظر خويش تازه‌تر مي‌سازد. نفرتي از هر آنچه بازمان دارد از هز آنچه محصورمان كند از هر آنچه واداردمان كه به دنبال بنگريم، من و تو يكي شوريم از هر شعله‌ئي برتر، كه هيچ گاه شكست را بر ما چيرگي نيست چرا كه از عشق روئينه تنيم. و پرستوئي كه در سرپناه ما آشيان كرده است با آمد شدني شتابناك خانه را از خدائي گمشده لبريز مي‌كند. زندگان جاوید میلادتان مبارک[گل][گل] ممنون از انتخاب زیبایت عزیزم[ماچ]

سونیا

درود سحرم ...این بزرگ مرد نه تنها معجزه ای سپید که عاشقی بی نظیر بود..همیشه قبطه می خوردم به عشقی چنان شور انگیز که بین او و آیدایش بود.. یادش گرامی و ممنون از تو عزیز دل همیشه ام.[ماچ]

سونیا

بالاخره خواهد آمد آن شب هایی که تا صبح در کنار تو بیدار بمانم ، سرت را روی سینه ام بگذارم و به تو بگویم که در کنارت چه قدر خوشبخت هستم. ( نامه به آیدا - احمد شاملو - 29 شهریور 1342 )

اهورا

کاش پایان بهتری داشت.همیشه دلم به حالش می سوزه

هیوَر

درود بر روح بامداد شعر ایران

آمد

درود بر او که چه تلخ شیرینی بخشید بر شعر