دریغا...

 

وه که جهنم نیز

چندان که پای فریب در میان باشد

زمزمه اش

ناخوشایندتر از زمزمه ی بهشت نیست...

می پنداشتیم که سپیده دمی رنگین

با بوسه یی

    بر خون امیدوار ما بخواهد شکفت...

و یاران یکایک از پا در آمدند...

و نام ایشان از خاطره ها برفت...

در ظلماتی که شیطان و خدا جلوه ی یک سان دارند...

دیگر آن فریاد عبث را مکرر نمی کنم...

مسلک ها به جز بهانه ی دعوائی نیست...

بر سر کرسی اقتداری...

و انسان

دریغا که به درد قرونش خو کرده است...

.

.

.

به نو کردن ماه بر بام شدم...

با عقیق و سبزه و آینه...

داسی سرد بر آسمان گذشت...

که پرواز کبوتر ممنوع است...

 

صنوبرها به نجوا چیزی گفتند...

و گزمه گان به هیاهو شمشیر در پرندگان نهادند...

 

ماه بر نیامد...

"شاملوی بزرگ"

 

انسان هایی زنده هستند که یک دم از مبارزه دست

 برنمی دارند...

آتش گرفته ام اما هوائی نیست که بسوزم....

خوشا در چنگ شب مردن... ولی از مرگ شب گفتن...

/ 78 نظر / 10 بازدید
نمایش نظرات قبلی
بامدادیان

با سلام. وب گروه بامداد با خبری تاره از سومین اجراشون در شیراز به روزه. منتظر حضور گرمتون هستیم

احسان

سلام وبلاگ خوبی داری...خودت خوبی؟

سیدصدرا

به به سلام عرض شد احوال شما خوبین؟[قلب]

BamBam

با پستت اشک ریختم...برای خودم، خودت، خودش...ما!

نسرین

[گل]هر دو وبم آپ نازنینم

سیدصدرا

[قلب]