امروز روز اول دی ماه است...

امروز روز اول دی ماه است


من راز فصل ها را می دانم...


و حرف لحظه ها را می فهمم


نجات دهنده در گور خفته است


و خاک ‚ خاک پذیرنده


اشارتی ست به آرامش...

 

در آستانه ی فصلی سرد


در محفل عزای آینه ها


و اجتماع سوگوار تجربه های پریده رنگ

و این غروب بارور شده از دانش سکوت

چگونه می شود به کسی که می رود

 
این سان


صبور


سنگین


سرگردان


فرمان ایست داد


چگونه می شود به مرد گفت

که او زنده نیست او هیچوقت زنده نبوده ست

در کوچه باد می آید

کلاغ های منفرد

 
انزوا


در باغ های پیر کسالت می چرخند


و نردبام چه ارتفاع حقیری دارد


آنها تمام ساده لوحی


یک قلب را


با خود به قصر قصه ها بردند


و


اکنون دیگر


دیگر چگونه یک نفر به رقص بر خواهد خاست


و گیسوان کودکیش را


در


آب های جاری خواهد ریخت


و سیب را که سرانجام چیده است و بوییده است


در زیر پا


لگد خواهد کرد ؟


ای یار ای یگانه ترین یار


چه ابرهای سیاهی در


انتظار روز


میهمانی خورشیدند...


انگار در مسیری از تجسم پرواز بود که یک روز آن پرنده نمایان

 
شد


انگار


آن شعله بنفش که در ذهن پاکی پنجره ها می سوخت


چیزی به جز


تصور معصومی از چراغ نبود


در کوچه باد می آید


این ابتدای ویرانیست


آن


روز هم که دست های تو ویران شدند باد می آمد


ستاره های عزیز


ستاره های مقوایی عزیز


وقتی در آسمان دروغ وزیدن می گیرد


دیگر چگونه می شود به سوره های رسولان


سر شکسته پناه آورد ؟


ما مثل مرده های هزاران هزار ساله به هم می رسیم و


آن گاه


خورشید بر

 
تباهی اجساد ما قضاوت خواهد کرد


من سردم است


من سردم است

 

و انگار هیچوقت گرم نخواهم شد


ای یار ای یگانه ترین یار آن شراب مگر چند


ساله بود ؟


 نگاه کن که در اینجا زمان چه وزنی دارد...


و ماهیان چگونه گوشت های مرا می جوند...


چرا مرا همیشه در ته دریا نگاه می داری ؟

 

"فروغ فرخزاد"

 

 

پ.ن:

 

صد هزار ساله ام من

و با این همه اطمینان دارم که هنوز به دنیا نیامده ام...

/ 17 نظر / 9 بازدید
نمایش نظرات قبلی
هیوَر

درختان اسکلت های بلور اجین... زمستانِ خوبی باشه برات دوست عزیز

roozbeh

اگر راست است که هر کسی یک ستاره در آسمان دارد ، ستاره ی من باید دور ، تاریک و بی معنی باشد ، شاید اصلا من ستاره نداشته ام. بوف کور [ناراحت][ناراحت][ناراحت][ناراحت][ناراحت][ناراحت]

roozbeh

اشک یتیم روزی گذشت پادشهی از گذرگهی فریاد شوق بر سر هر کوی و بام خاست پرسید زان میانه یکی کودک یتیم کاین تابناک چیست که بر تاج پادشاست آن یک جواب داد چه دانیم ما که چیست پیداست آنقدر که متاعی گرانبهاست نزدیک رفت پیرزنی کوژپشت و گفت این اشک دیدهٔ من و خون دل شماست ما را به رخت و چوب شبانی فریفته است این گرگ سالهاست که با گله آشناست آن پارسا که ده خرد و ملک، رهزن است آن پادشا که مال رعیت خورد گداست بر قطرهٔ سرشک یتیمان نظاره کن تا بنگری که روشنی گوهر از کجاست پروین، به کجروان سخن از راستی چه سود کو آنچنان کسی که نرنجد ز حرف راست [ناراحت][ناراحت][ناراحت]

امین

دلم می خواد یه آشنا قصهء پرواز و بگه که تشنهء شنیدنم دلم می خواد گل پونه و نرگس شیراز بیاره هر کی میاد به دیدنم هوای تازه تر می خوام عاشق اون بنفشه هام بنفشه های شهرمون خسته از این اسارتم دنبال اون ستاره هام ستاره های مهربون

آمد

چه سردی عجیبی داره این شعر فروغ

بهار

خیلی زیبا بود سحر جان ای یار ای یگانه ترین یار چه ابرهای سیاهی در انتظار روز میهمانی خورشیدند... اینجاش و خیلی دوست داشتم

سونیا

به همه ی زیباییها قسم که اینگونه است صد هزار سال دارم و یک رو زهم طعم زندگی را با اطمینان نچشیدم..با این شعر فروغ عزیز سحرم اشک از چشمم جاری شد..زیرا که تمامی جملاتش حقیقتی محض می نمود..آری ما نیز سرما را با تک تک سلولها حس می کنیم ..و سوزی است این بانوی همیشه فروغ ....و سحر عزیزم دیگر چگونه می شود به سوره های رسولان سر شکسته پناه آورد ؟ ما مثل مرده های هزاران هزار ساله به هم می رسیم و آن گاه خورشید بر تباهی اجساد ما قضاوت خواهد کرد

محمدعلی

واقعا وبلاگ زیبایی دارین از وبلاگ من هم سری بزنین خوشحال میشم