بزرگداشت سعدی و درگذشت "سهراب سپهری"

 

ای ساربان آهسته رو کآرام جانم می‌رود

وآن دل که با خود داشتم با دلستانم می‌رود...

من مانده‌ام مهجور از او بیچاره و رنجور از او

گویی که نیشی دور از او در استخوانم می‌رود...

گفتم به نیرنگ و فسون پنهان کنم ریش درون

پنهان نمی‌ماند که خون بر آستانم می‌رود...

محمل بدار ای ساروان تندی مکن با کاروان

کز عشق آن سرو روان گویی روانم می‌رود...

او می‌رود دامن کشان من زهر تنهایی چشان

دیگر مپرس از من نشان کز دل نشانم می‌رود...

برگشت یار سرکشم بگذاشت عیش ناخوشم

چون مجمری پرآتشم کز سر دخانم می‌رود...

با آن همه بیداد او وین عهد بی‌بنیاد او

در سینه دارم یاد او یا بر زبانم می‌رود...

بازآی و بر چشمم نشین ای دلستان نازنین

کآشوب و فریاد از زمین بر آسمانم می‌رود...

شب تا سحر می‌نغنوم و اندرز کس می‌نشنوم

وین ره نه قاصد می‌روم کز کف عنانم می‌رود...

گفتم بگریم تا ابل چون خر فروماند به گل

وین نیز نتوانم که دل با کاروانم می‌رود...

صبر از وصال یار من برگشتن از دلدار من

گر چه نباشد کار من هم کار از آنم می‌رود...

در رفتن جان از بدن گویند هر نوعی سخن

من خود به چشم خویشتن دیدم که جانم می‌رود...

سعدی فغان از دست ما لایق نبود ای بی‌وفا

طاقت نمیارم جفا کار از فغانم می‌رود...

 

 

پ.ن:

اول اردیبهشت بزرگداشت "سعدی بزرگ" استاد سخن

.

.

.

من عاشق تمام اشعار "سعدی" خاصه غزلیاتش هستم...

 

انتخاب زیباترین غزلش خیلی سخت بود...

 

از دوستان می خوام که زیباترین غزل سعدی رو به انتخاب

 خودشون در کامنت ها بگذارند....

سپاس ...

 

 

گر به همه عمر خویش با تو برآرم دمی

حاصل عمر آن دمست باقی ایام رفت...

 

بعدا نوشت:

روز اول اردیبهشت سالروز درگذشت "سهراب سپهری"  نیز هست...

درود بر سهراب و هنر بی پایانش...

بزرگ بود و از اهالی امروز بود...

و با تمام افق های باز نسبت داشت...

و لحن آب و زمین را چه خوب می فهمید...

 

 

/ 24 نظر / 18 بازدید
نمایش نظرات قبلی
امیر*

آره خیلی سخته حتی فکر کرنم بهش سخته چه برسه که کسی این مشکل رو داشته باشه نوشته این پست هم فوق العاده بود [گل]

امیر*

لابه لالی گل سرخ در میان کوچه ی سبز خیال شادیت حس قشنگیست ،که من می طلبم...[گل]

حمید

آستین بر روی و نقشی در میان افکنده‌ای خویشتن پنهان و شوری در جهان افکنده‌ای همچنان در غنچه و آشوب استیلای عشق در نهاد بلبل فریاد خوان افکنده‌ای هر یکی نادیده از رویت نشانی می‌دهند پرده بردار ای که خلقی در گمان افکنده‌ای آنچنان رویت نمی‌باید که با بیچارگان در میان آری حدیثی در میان افکنده‌ای هیچ نقاشت نمی‌بیند که نقشی بر کند و آنکه دید از حیرتش کلک از بنان افکنده‌ای این دریغم می‌کشد کافکنده‌ای اوصاف خویش در زبان عام و خاصان را زبان افکنده‌ای حاکمی بر زیردستان هر چه فرمایی رواست پنجه‌ی زورآزما با ناتوان افکنده‌ای چون صدف امید می‌دارم که للیی شود قطره‌ای کز ابر لطفم در دهان افکنده‌ای سر به خدمت می‌نهادم چون بدیدم نیک باز چون سر سعدی بسی بر آستان افکنده‌ای

سيب آبي

سعدي غزل خوب زياد داره ولي يكيش من خيلي دوست دارم شب عاشقان بيدل چه شبي دراز باشد ........

'گم

خبرت خرابتر کرد جراحت جدایی چو خیال آب روشن که به تشنگان نمایی تو چه ارمغانی آری که به دوستان فرستی چه از این به ارمغانی که تو خویشتن بیایی بشدی و دل ببردی و به دست غم سپردی شب و روز در خیالی و ندانمت کجایی دل خویش را بگفتم چو تو دوست می‌گرفتم نه عجب که خوبرویان بکنند بی‌وفایی تو جفای خود بکردی و نه من نمی‌توانم که جفا کنم ولیکن نه تو لایق جفایی چه کنند اگر تحمل نکنند زیردستان تو هر آن ستم که خواهی بکنی که پادشاهی سخنی که با تو دارم به نسیم صبح گفتم دگری نمی‌شناسم تو ببر که آشنایی من از آن گذشتم ای یار که بشنوم نصیحت برو ای فقیه و با ما مفروش پارسایی تو که گفته‌ای تأمل نکنم جمال خوبان بکنی اگر چو سعدی نظری بیازمایی در چشم بامدادان به بهشت برگشودن نه چنان لطیف باشد که به دوست برگشایی

روزهای دلتنگی

احساس پرانتزی را دارم که همه ے اتفاقات خوب داخل آن اتفاق مے افتد . آری ؛ خدا را مهمان قلب کوچکم کرده ام ...[گل]

ماه دیس

انتخابِ بهترین از سعدی سخته .. و تو هم مثل همیشه یکی از بهترینها رو انتخاب کردی ... این غزل هم یکی از ماندگارترینهاست: من ندانستم از اول که تو بی مهر و وفایی عهد نابستن از آن به که ببندی و نپایی ... دوستان عیب کنندم که چرا دل به تو دادم باید اول به تو گفتن که چنین خوب چرایی ... و الی آخر!

(ام.)

... بوی گل و بانگ مرغ برخاست هنگام نشاط و روز صحراست فراش خزان ورق بیفشاند نقاش صبا چمن بیاراست ما را سر باغ و بوستان نیست هر جا که تویی تفرج آن جاست گویند نظر به روی خوبان نهیست نه این نظر که ما راست در روی تو سر صنع بی چون چون آب در آبگینه پیداست چشم چپ خویشتن برآرم تا چشم نبیندت بجز راست هر آدمیی که مهر مهرت در وی نگرفت سنگ خاراست روزی تر و خشک من بسوزد آتش که به زیر دیگ سوداست نالیدن بی‌حساب سعدی گویند خلاف رای داناست از ورطه ما خبر ندارد آسوده که بر کنار دریاست ... [گل] ...

مریم

بیا که در غم عشقت مشوشم بی تو بیا ببین که در این غم چه ناخوشم بی تو شب از فراق تو می​نالم ای پری رخسار چو روز گردد گویی در آتشم بی تو دمی تو شربت وصلم نداده​ای جانا همیشه زهر فراقت همی چشم بی تو اگر تو با من مسکین چنین کنی جانا دو پایم از دو جهان نیز درکشم بی تو پیام دادم و گفتم بیا خوشم می​دار جواب دادی و گفتی که من خوشم بی تو