در مه زیستن...

باید تخیل کنیم که در مه راه می رویم...

در مهی بسیار فشرده و سپید...

تمام عمر در مه...

مه اگر آن طور که من تخیل می کنم باشد، دیگر از نگاه های چرکین،

قلب های کدر و رفتارهایی که آن ها را رذیلانه می نامیم ،

گله مند نخواهیم شد...

 

خائنان به خاک _همان ها که زمین خدا را آلوده می کنند_ 

 در مه گر چه وهمی

اما قدری زیبا و تحمل پذیر خواهند شد...

حتی شبه روشنفکران ،در مه ، به نظر نخواهد رسید که به پرگویی های

 مهمل مبتذل ابدی خویش مشغولند، و به خیانت...

آن ها را در مه اگر به قدر کفایت فشرده باشد ،می توانیم

 جنگجویانی اسطوره ای مجسم کنیم که به خاطر آزادی می جنگند،

یا به خاطر نان زحمتکشان جهان...

برای نفسی آسوده زیستن ،چاره یی نیست جز مهی فشرده را

 گرداگرد خویش انگار کردن...

مهی که در درون آن ،هر چیز غم انگیز، محو و کمرنگ شود...

برای شادمانه زیستن ،در عصر بی اعتقادی روح،

در مه زیستن ضرورت است...

 

"نادر ابراهیمی"

 

 

پ.ن:

هرگز جلای وطن نخواهم کرد

و به گرگ های گرسنه نخواهم سپرد زادگاهم را...

 

دیروز  پنجمین سالگرد درگذشت "خسرو شکیبایی" بود...

روحش شاد  و یادش گرامی...

 

 

/ 21 نظر / 12 بازدید
نمایش نظرات قبلی
بانوی آریایی(سرو سایه فکن)

درود سحر زیبا... قالب جدید بسیار زیباست و سرشار از نگفته ها... و انتخاب پست هم مانند همیشه فوق العاده... باید گفت که جانا سخن از زبان ما می گویی...!!! پایدار باشی بانوی روشنایی ها...

ناهید خاله

همنشین گل شدم دیدم که خوارم سال ها تازه فهمیدم که غم خواری ندارم سال ها می روم چون ابر سر گردان به روی کوه و دشت می روم تنها شوم شاید ببارم سال ها کو زمین بایری تا مرهم دردش شوم من که از داغ دل خود،سوگوارم سال ها بعد از این حتی اگر کوه یخی پیدا کنم سر به رو شانه هایش می گذارم سال ها خسته ام،این مرگ تدریجی امانم را برید روز های آخرم را می شمارم سال ها

هیوَر

درود بر روح نادر ابراهیمی و عاشقانه های بی نظیرش درود بر روح خسرو شکیبای عزیز و درود بر سحر اره در مه زیستن ضرورت است اگر چه این روزها همه افتاب میگیرند.......

مهدی(شبزده)

من هنوز معتقدم می شود عشق به آنها آموخت می شود دربدر واژه ی بازار نبود می توان تقدیم کرد و پشیزی به پشیزی نفروخت می توان عشق به آنها آموخت

آمد

قالبت زياد دلنشين نيست .ولي آهنگ انتخابيت محشره

بانوی آریایی(سرو سایه فکن)

درود بانوی روشنایی ها... تقدیم به تو که قلبت پرتویی از عشق خداییست... آنگاه که چشمانت را بر وجود غم آلود من میدوزی و سطر سطر روحم را با گریه میخوانی و از بر میکنی و با من تنهای خسته همدردی میکنی...حس میکنم هنوز در تاریکی این شب ماندگار کورسوی امیدی هست،هنوز هم میشود به طلوع سپیده ی سحر دلخوش کرد،بانوی روشنایی ها،بانوی آغازگر روزهای بی ظلمت،خورشید بانوی من،بتاب بر تن دردآلودم...بر روح زخم خورده ام،من و تو از تبار دردیم،از دیار بغض های ناتمام...و گریه های بی صدا...بتاب بر من بانوی من...بتاب که دلخوشم به خورشید نگاهت...بانو جان...ناامید نباش...خسته نباش...دلتنگ نباش...غمگین نباش...تنها نباش...من به جای تو همه ی اینها را هستم...به جای خودم هم هستم...اما تو فقط سحر باش...خورشید باش...روز باش...شب غصه ها را پایان باش...من به جای تو گریه میکنم...من به جای تو سر بر دیوار یاس میکوبم...من به جای تو در قفس میمیرم...تو پرواز کن...تو پرنده ی آرزوهای هر دویمان باش...سحر بانوی من...به خاطر خدا غمگین نباش...بگذار شاد بودنت دلیل شادی ام شود سحر بانو... دوستت دارم بانوی من...

غفلت ِ پاک

یكی بود كه اونم رفت!!!! كاش از همون اول غیراز خدا هیچكس نبود.... روحت شاد عمو خسرو ..

دریای شرقی

سلام سحرم ممنون از دست نوشته های زیبا...خدا رحمتش کنه ...مرد تکرار نشدنی تاریخ با اون صدای دلنشین وزیباش....یادش جاودان[گل]

پریسا

حتی شبه روشنفکران ،در مه ، به نظر نخواهد رسید که به پرگویی های مهمل مبتذل ابدی خویش مشغولند، و به خیانت... زیباست سحر جان.:)

پریسا

قالب وبلاگتم خشکله. خیلی زیاد[لبخند]