درد زادن و اندوه عشق...

چه دردها که از جهان گذشته اند

اما جهان هنوز از درد ناله می کند...

 

فضا را

      به پرواز

              اندازه می گیرد

اما خود از دردهایش رهیدن نمی داند...

 

اگر که خدایی هست

                    بگذار چنان کند

که من آخرین میرای این جهان باشم...

نیز چنان کند تا من

هر چه درد است در جهان

                              برم با خود...

 

بگذار در جهان...بعد از من

هیچ درد و اندوهی نماند بر جا...

بگذار درد زادن بماند تنها

و اندوه عشق.

 

 

 

"هامو ساهیان"

 

 

پ.ن:

 

هر چه خوب است و پاک...می سوزد و می سوزد...

هر چه خوب است و پاک...همیشه سوزان است...

در این جهان

تا که هستی بسوز و برو !

بسوز و خاکستر شو...در آتش خورشید!

بگذار که از خورشید نماند هیچ!

 

بعد نوشت:

 

ماه من روح پدرت در آسمان ها غریق رحمت...

برای تسکین غمت واژه ها ناتوانند ...

بی شک پروردگار مهربان ناجی تو خواهد بود تا همیشه...

.

.

.

کاش کنارت بودم در این روزها...

کاش می شد ...

 

 

 

/ 8 نظر / 18 بازدید
(ام.)

خودت هم حس می کنی که از جنس بی نهایتی تو؟ ... [گل] . . .

سونیا

سبک زیبایی داشت این شعر سحرم..که اگر خدایی هست ..که اگر عدالتی ..که اگر قرار عدالت سوختن بود در این دنیا و آن نیز..پس دود این همه آتش قرار است به چه کار آید ..نکند کسی در این میان آتش بازی را دوست دارد...و چگونه است که آدمیان هیزمی بس انبوه و مناسبند..از پس چنین شرری...حالم بد می شود سحرم چه کنیم با این همه درد..این همه اندوه..و اسرار باز هم نا گفتنی قربانیان زندگی .".انسانها"ی نگون بخت..زمانی لبخندم گواراست که همه امکان شاد زیستن را داشته باشند..و شایستگی ها را شرایط رقم نزند...

آمد

روح پدر گل نازتون هم شاد باه.

اشوان

چقدر پست هایت زیباست رفیق... چقدر انخاب هایت زیباست سحر بانو... بدون اغراق... از این خانه... همیشه سرمست برون رفته ام... سپاس.....[گل]

مهدی(شبزده)

زمستان همان بهار است فقط دستهای تو در دستم نیست... سلام سحر بانو

آمد

همیشه همین کاش ها هست که آدم را از پای در می آورد .پس همت کن و بی کاش باش

هیوَر

چه درد ها که درونم نهفته می ماند... و برای گل نازت روح پدرم شاد که می گفت به استاد فرزند مرا هیچ میاموز به جز، عشق

roozbe

این روزها حرف های گفتنی زیادی برای من ندارند تا شب نشود باورشان نمیکنم دلتنگشان نمی شوم! فقط میخندم میخندم به حال و روزاین روز ها که بر یک میز پر از حادثه چیده شده است: فنجان چای سرد شده مدادی بی رمق برگه های یادداشت ممنوع و سیگارهایی که یکسره بر جاسیگاری ذهن دود میکنند! [ناراحت][ناراحت][ناراحت][ناراحت][ناراحت][ناراحت]