من...تو...

تو

تا آخر ِ عمر

درگیر ِ من خواهی بود

و تظاهر می کنی

نیستی...

مقایسه، تو را از پا در خواهد آورد

من

می دانم به کجای قلبت شلیک کرده ام

تو دیگر

خوب نخواهی شد...

 

 

"فهیمه امامی"

 

 

 

 

پ.ن:

 

ما

دو حباب کنار هم بودیم

که می ترسیدیم

هنگام یکی شدن

نفهمیم

کداممان نابود شده است....

 

/ 10 نظر / 14 بازدید
پروشا

درود بر سحر عزیز وبا خردم واقعا لذت بردم و خیلی با سعادتم که شمارو دارم سپاس کبریت زدم تو برای این روشنایی محدود گریستی سراپا در باد ایستادم من فقط یک نفرم اما اکنون هزاران پرنده را در باد به یغما میبرند از مهتاب که به خانه بازگردم آهنها زنگ خورده اند شاعران نشانه ی باد را گم کرده اند زنبوران،عسل را فراموش کرده اند افق بی روشنایی در دستان تو نازنین جان می بازند من گل سرخ بودم که سراسر مهتاب را شکستم...

دل نوشته ها

زندگی یه اثر هنریه نه یه مسئله ریاضی بهش فکر نکن ازش لذت ببر[گل]

شب های روشن

من...

سونیا

چه زیباست تصویری که در این دوشعر خلق شده سحرم..کاش به همین زیبایی بود..[قلب]

بهار

خیلی زیبا بود سحر جان وقتی که گوش ها زنگ زده اند عاقلانه ترین کار ، سکوت است..

دریای شرقی

عالی بود گلم[گل]

(ام.)

... غبطه می خورم به احساست یگانه ی من ... به . . . می دانی خودت را که؟ . . . [گل]