حکایت هر بارش...

حکایت باران بی امان است

این گونه که من

دوستت می دارم...

شوریده وار و پریشان باریدن

بر خزه ها و خیزاب ها...

به بی راهه و راه ها تاختن

بی تاب ٬ بی قرار...

دریایی جستن...

و به سنگچین باغ بسته دری سر نهادن...

و تو را به یاد آوردن

حکایت بارانی بی قرار است

این گونه که من دوستت میدارم...

 

"شمس لنگرودی"

 

پ.ن:

همه در باران گم شده بودند

چه زود باور بودم

که خیال می کردم

این روز بارانی مرا به خواب و نیستی ابدی

نمی برد...

/ 29 نظر / 20 بازدید
نمایش نظرات قبلی
آذر زمانی

سلام دختر شیرازی عزیزم ممنونم که اومدین وچقدر خوشحالم که همشهری به خوبی دارم دوستون دارم

امیر*

آرزوهایم هوایی میشوند …! به باد میروند …! دود میشنود …! حس میکنم معتاد حسرت هایم شده ام…!

منصور

عشق اگر با تو بیایید به پرستاری من شب هجران نکند قصد دل آزاری من روزگاری که جنون رونق بازارم بود تو نبودی که بیایی به خریداری من برگ پاییزیم و خسته دل از باد خزان باغبان نیز نیامد پی دلداری من اشک گرم و غم عشق آمد و جانا چکنم گر به فردا نرسد این شب بیداری من

سیروس

شاید قانون دنیا همین باشد ، من صاحب آرزویی باشم که شیرینی تعبیرش از آن دیگریست …

منصور

پریبشان حالی دل را بپرس ز زلف دلبندت که بهتر داند احوال پریشان را پریشانی چو بینم آشیانی .بلبلی ، شاخ گلی ،گویم خوش آن روزی که ما را هم سری بود و سامانی

هیور

ز من مپرس چرا دوستت دارم تو هم چون شعری که هر چه دروغ می گویی ، زیباتر می شوی. از من مپرس از چه تو را می پرستم بتی از سنگی سرد چون بلور بطالت روزی تابستانی بر دریا . از من مپرس از تو چرا ناگزیرم ای خون ! دقایق آخر ! مریم بی شوی ! عیسای نازاده صلیب شده را در آغوشت بگیر درود بر شمس عزیز از بی همتایان معاصر ادبیات ماست مخصوصا 53 ترانه عاشقانه او درود بر تو دوست عزیز و سپاس از انتخاب خوبت

آمد

هنوز منتظر به روز كردنت هستم . تنبل شديد دير به دير آپ مي كنيدا

بهار

خیلی زیبا بود لذت بردم دیگه لنگرود دییییییییییگه[نیشخند]

آمد

قدم زدن در باران يعني نهايت گم شدن ....