شکفتن در مه...

درود بر دوستان مهربان "هودا"

 

امروز زادروز "احمد شاملو" شاعر بیداری هاست...

 

"چون زاده شدم چشمانم

به دو برگ نارون می مانست...

رگان ام به ساقه ی نیلوفر...

دستانم به پنجه ی افرا

و روحی لغزنده به سان باد و برکه ...

به گونه ی باران..."

 

شاعر عشق...

 

"من عشق را سرودی کردم

پر طبل تر از مرگ..."

 

شاعرشک...

 

"به پرواز شک کرده بودم...

هنگامی که شانه های ام

از وبال بال

خمیده بود..."

 

شاعر درد...

 

"من درد بوده ام همه

من درد بوده ام...

گفتی پوست واره ئی

استوار به دردی"

 

 

در برابر هر حماسه او ایستاده بود...

 

شاعر زنده گی و مرگ...

 

"انسانی را در خود کشتم

   انسانی را در خود زادم...

و در سکوت دردبار خود

مرگ و زنده گی را شناختم..."

 

 

شاعر جسور و بی باک...

او در خود فریاد را می پروراند..

شعر او زنده و عریان است...

طغیان گر و سرکش...

بی تو جه به ملاحظات تشریفاتی و پوشالی

شعر او زشتی و زیبایی جامعه را به تصویر می کشد...

 

"از مهتابی

به کوچه ی تاریک

خم می شوم

و به جای همه ی نومیدان

می گریم..."

 

بخش اعظم اشعار شاملو 

فریاد های عدالت خواهانه است...

 

در گفت و گویی می گوید:

از دیرباز سراسر زندگی من در نگرانی و دلهره

خلاصه می شود.مشاهده ی تنگدستی و بی عدالتی

 و بی فرهنگی در همه ی عمر ، بختک رویاهایی

 بوده است که در بیداری من گذشته...

عدالت دغدغه ی همیشگی من بوده...

 

"او محکوم شکنجه ای مضاعف بود...

این چنین زیستن ..."

 

پ.ن :

 

امروز شیراز بارانی و زیباست...

 .

.

.

از دوستان عزیز  "هودا" می خواهم که زیباترین شعری

 از "احمد شاملو" را که تا کنون خواندند در بخش نظرات برای من

بگذارند...درود بر شما...

 

زادروز "شاملوی بزرگ" مبارک...

 

 

/ 44 نظر / 7 بازدید
نمایش نظرات قبلی
عاشقانه های حوا

امشب واژه ها می گریزند، نه آنکه سخنی نباشد. هست، اما نه آنچه به زبان آید....

مهدی(شبزده)

سلام سحر جان.خوبی؟طبق معمول این چند وقت دیر رسیدم.جشن تولد هم که تموم شده.

آمد

یک ساعت که آفتاب بتابد خاطرات آن همه شبهای بارانی از یاد میرود. این است حکایت آدمها.

داريوش

آدم هـا می آینـد زنـدگی می کننـد می میـرنـد و می رونـد … امـا فـاجعـه ی زنـدگی ِ تــو جای خالی ات قده خود توست بزرگ نیست کوچک هم؛ که نه هجوم و ازدحام اطراف آن را پر می کند و نه کوچکتر از تو، در آن جای می گیرد. درست اندازه ی حضور توست.. آن هـنگـام آغـاز می شـود کـه آدمی می رود امــا نـمی میـرد! مـی مـــانــد و نبـودنـش در بـودن ِ تـو چنـان تـه نـشیـن می شـود کـه تـــو می میـری در حالـی کـه زنــده ای …

امیر

زیبا بود ... فکر کنم امروزم شیراز داره بارون میاد

هیور

ای کاش که عشق را زبان سخن بود درود بر روح بامداد شعر ایران

غفلت ِ پاک

من خویشاوند هر انسانی هستم که خنجری در آستین پنهان نمی کند، نه ابرو در هم می کشد و نه لبخندش ترفند تجاوز به نان و سایه بان دیگران است . . ترجیح می دهم شعرم شیپور باشد تا لالایی.

مفهومات

ای عشق ای عشق....چهره آبی ات پیدا نیست...