فریادهای خاموشی...

 

دریا -صبور و سنگین-

           می خواند و می نوشت:

"...من خواب نیستم!

خاموش اگر نشستم

           مرداب نیستم!

روزی که برخروشم و زنجیر بگسلم...

روشن شود که آتشم و آب نیستم!"

       

"فریدون مشیری"

 

پ.ن:

 

چرخ یک گاری در حسرت واماندن اسب...

اسب در حسرت خوابیدن گاریچی...

مرد گاریچی در حسرت مرگ...

/ 42 نظر / 12 بازدید
نمایش نظرات قبلی
ناهید خاله

من صبورم اما بي دليل از قفس کهنه ي شب مي ترسم بي دليل از همه ي تيرگي تلخ غروب و چراغي که تو را از شب متروک دلم دور کند مي ترسم . . . من صبورم اما آه... اين بغض گران صبر نمي داند چيست...

ایلیا

سلام........ وبلاگتون ارزش خوندن داشت........ منتظر نظر شمام......

بهار

به تو عادت دارم مثل پروانه به آتش مثل عابد به عبادت و تو هر لحظه که از من دوری من به ویرانگری فاصله می اندیشم در کتاب احساس واژه فاصله یک فاجعه معنا شده است تو توانایی آن را داری که به این فاجعه پایان بخشی...

مهدوی

و این حسرت است که حسرت به دلمان گذاشته است

آمد

]قدر زنجيروار همه براي هم هستيم

اهورا

خاموش اگر نشستم٬ مرداب نیستم! --