ققنوس

 

آن قدر گناهکارم که خنده دار می شوم

وقتی آتش جهنم می ترساندم

که هر روز شعله ها را

می رقصانم و زبانه ام می کشم...

و آن قدر معصوم که هر روز چون ققنوس

از خاکستر سوخته ام متولد می شوم...

تا دوباره سهمم را برای انباشتن هیزم

از قوانین جنگل بگیرم...

 

 و به بهشت می نگرم

به پری رویان افسونگری که

در آغوش قدیسان می خرامند و ...

و من یگانه گناهکار این آبادی خواهم ماند...

که نه آغوشی را برگزید و...

نه بهشتی را...

 

"ماندانا .ف"

 

این شعر سروده ی بهترین دوستم در این دنیای مجازی ست:

با نام مستعار "سونیا" و وبلاگ دلنشین زیر بارون باید رفت.

http://zirebarooon.persianblog.ir/

 

 

پ.ن:

تنهایی در اتوبوس چهل و چهار نفر است

تنهایی در قطار

                  هزار نفر...

 

 

 

 

/ 18 نظر / 34 بازدید
نمایش نظرات قبلی
بهار

خیلی زیبا بود لذت بردم سحر جان

(ام.)

... برابر این همه سکوت می کنم . . . [گل]

کلک شیدایی

درود بر سحر بانوی خودم... من یگانه گناهکار این آبادی خواهم ماند... که نه آغوشی را برگزید و... نه بهشتی را... بسیار زیبا...

حمید

ﺗﺎﺑﺴﺘﺎﻥ ﮐﻪ ﺑﯿﺎﯾﺪ ﻧﻤﯽﺩﺍﻧﻢ ﭼﻨﺪﺳﺎﻟﻪ ﻣﯽﺷﻮﻡ ﺍﻣﺎ ﺻﺪﺍﯼ ﻏﺮﯾﺒﯽ ﻣﺮﺗﺐ ﻣﯽﮔﻮﯾَﺪَﻡ : - ﭘﺲ ﺗﻮ ﮐﯽ ﺧﻮﺍﻫﯽ ﻣُﺮﺩ ! ؟

هیوَر

از بهترین های شعر معاصر و قطعه ای که بی دروغ ماهی یه بار تو ذهنم مرورش میکنم... تنهایی در اتوبوس.......... در قطار... درود بر روح رضا بروسان و همسر و فرزندش و درود بر سحر عزیز

رومزی پور

راهی به خدا دارد خلوتـگه تنـهایی آنجا که روی از خود آنجا که به خود آیی هر جا که سری بردم در پــرده تو را دیدم تو پرده نشینی و من هـرزه ی هر جایی بیدار تو تا بـــــودم رویای تو می دیدم بیدار کن از خوابم ای شاهد رویایی از چشم تو می خیزد هنگامه ی سر مستی وز زلف تو می زایـد انگیزه ی شیدایی هر نقش نگارینــت چــون منظره ی خورشید مجموعه ی لطف است و منظومه ی زیبایی چشمی که تماشاگر در حسن تو باشد نیست در عشق نمی گنجد این حسن تماشـایی شهریار

roozbh

در آغوش گشوده‌ی تو می‌گذارم ساز خوانندگی‌ام را، پُتک معدنچیان و گاوآهن برزگران را به سادگی تمام، سپاسگزار توام برای خاطر نورت. با نسیم، با نسیم علفزاران صدای تو نیز می‌ورزد تا اعماق صحراها و دوردست‌های جنوب. درخت بالندۀ آنهمه امید! در دل خورشید زاده شدی. میوه‌ات می‌رسد و آواز سر می‌دهد تا حصول آزادی.