نوازش...

 

منو حالا نوازش کن...

که این فرصت نره از دست...

شاید این آخرین باره که این احساس زیبا هست...

 

منو حالا نوازش کن...

همین حالا که تب کردم...

اگه لمسم کنی شاید به دنیای تو برگردم...

 

هنوزم می شه عاشق شد...

تو باشی کار سختی نیست...

بدون مرز با من باش...اگر چه دیگه وقتی نیست...

نبینم این دم رفتن تو چشمات غصه می شینه...

می دونم قسمتم اینه...

 

تو از چشمای من خوندی ...که از این زندگی خستم...

کنارت اون قدر آرومم که از مرگ هم نمی ترسم...

تنم سرد ولی انگار تو دستای تو آتیشه...

خودت پلکامو می بندی و این قصه تموم می شه...

 

هنوزم می شه عاشق شد...

تو باشی کار سختی نیست...

بدون مرز با من باش...اگر چه دیگه وقتی نیست...

نبینم این دم رفتن تو چشمات غصه می شینه...

می دونم قسمتم اینه...

 

پ.ن: عاشق این عاشقانه ام...

 

همه ی  ما اشتیاق دیدن "نور"ی را داریم که پشت در است...

دوست داریم این نور به میان اتاق پیش روی همه بیاید...

/ 0 نظر / 4 بازدید